پ8:آرزوهای پیدا

نمی دانم، آرزو با آدمی متولد می شود یا آدمی با آرزو...

تولد، خود تحقق آرزوی زن و مردی است که آرزو کرده اند پدر و مادر شوند. آرزو می کنند تو سالم باشی، حرف بزنی، راه بروی، مدرسه بروی و... بعد که کمی چشمت به دنیا باز شد، آرزوهای خودت رنگ می گیرند. آرزوی داشتن عروسک و دوچرخه وشاگرد اول شدن و برنده فلان مسابقه شدن، دانشگاه و سر درس فلان استاد نشستن و فلان کاره شدن. ازدواج و خرید خانه و ماشین و باز آرزوی پدر و مادر شدن و آرزوهای مشترک تو و بچه ات و...

انگار آدمی آرزوی خرید آن عروسک را همیشه با خود دارد. فقط در هر دوره ای شکل عروسک عوض می شود. گاهی آدم بزرگ می شود و آرزوهایش کوچک می مانند. آرزوها که تحقق پیدا می کنند یادت می رود که آرزو بودند. آن وقت انگار حقت می شوند. تو حق خود می دانی که صاحب هر آنچه می خواهی باشی و اگر نشود، زمین و زمان را به ناسزا می گیری... تو حق را برای خود محفوظ نگه می داری.

*****

دیشب داشتم به یادداشت هایم نگاه می کردم. یادداشت هایی که سال ۸۵ نوشته بودم. بخشی از آن مربوط به کتاب "نامه های سیمین و جلال" بود. نامه هایی که حدود سال های ۱۳۳۱ و۳۲ نوشته شده بود. زمانی که سیمین برای تحصیل در دانشگاه استنفرد آمریکا به سر می برد.

جالب است وقتی آرزوهای جوانی آدم هایی را می خوانی که حالا یکی شان نیست و دیگری در دوران پیری به سر می برد. نامه ها پر از آرزوها، بیم ها و امیدها بود. آرزوهایی که به رغم اطمینان داشتن به تحقق شان، اتفاق نیفتادند: مثل بچه دار شدن سیمین و جلال، یا آرزوهایی که به رغم کمرنگ بودنشان محقق شدند: مثل آرزوی نویسنده شدن سیمین.

در خود این کتاب هم آمده است که :" لذت و رسیدن به آرزو بستگی به حالت روحی آدم وسن او دارد." حالا فکر می کنم به خودم، به عروسک هایم، به فردا، به آدمی...

(نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد(نامه های دانشور به آل احمد در سفر آمریکای دانشور)۳۲-۱۳۳۱کتاب اول: مسعود جعفری جزی، نیلوفر، چ اول:۱۳۸۳.)

 

 

پ7:امر به معروف!!

خسته ام، اما باز هم ترجیح می دهم سوار اتوبوس شوم. سوار که می شوم، جای خالی هست. روی صندلی می نشینم. کنارم خالی است. ایستگاه بعد خانم حدودا ۵۰ساله ای جای خالی را پر می کند. من حواسم به بیرون است از شیشه آدم های خسته را رصد می کنم. زن می گوید:" دخترم، نگاه کن ببین این آلمانی..؟؟" صورتم را به طرفش برمی گردانم. تازه می بینمش. صورتش آرایش ملایمی دارد، نارنجی، همرنگ روسری ساتنش. در دستش مواد بهداشتی زنانه ای در جعبه است که به طرفم دراز شده. جعبه را از دستش می گیرم. ناخن هایش لاک نارنجی پر رنگی دارد که زیاد به چشم می آید و به قول بروبچ، جیغ است. مارک را پیدا می کنم . می گویم :"بله ، آلمانیه.." . جعبه را به او می دهم و صورتم را به طرف شیشه می گردانم.

هنوز آدم ها با عجله می روند و می آیند. زن می زند به پایم و می گوید:" برای برادرزاده ام خریدم، گفته آلمانی باشد. " بعد هم فوری می پرسد:" دانشجویی؟" سرم را تکان می دهم که بفهمد نه و حوصله حرف زدن ندارم. زن توجه ای به حوصله من ندارد، می پرسد:" چی می خونی؟" این سوال را نمی شود با سر جواب داد. ادامه می دهد:" دانشگاه اجبار کرده چادر سر کنید؟" می گویم :"نه". به چشمانم زل می زند:" پس بابات مجبورت کرده..." محکم می گویم :"نه، خودم دوست دارم..." با تعجب و نگاهی عاقل اندر سفیه می گوید:" دوست داری؟؟؟ ... حیف تو نیست که خودتو تواین پارچه سیاه پیچیدی؟؟" می گویم :" من این طوری راحت ترم.."

سرش را می آورد نزدیک گوشم و می گوید:" این حرفهای املی چیه؟؟ هیچ جای قرآن نیومده چادر سرکنی..." پشت سرمان را نگاه می کند و ادامه می دهد:" این آخوندا از خودشون درآوردن...، من به جای تو باشم همین الان درش میارم می ذارم توکیفم..."

از اتوبوس که پیاده می شوم. یادروزی می افتم که در قم یک شاخ گل رز صورتی، که رویش پر اکلیل بود، برای راضیه خریده بودم و روبه روی صدا و سیما منتظرتاکسی بودم. مدرسه راهنمایی که تعطیل شد ،خیابان شلوغ شد. زنی هم آن طرف تر ایستاده بود که صورتش رامحکم در چادر پیچیده بود. کمی بعد دیدم کنارم ایستاده :" ببخشید دخترم! می خواستم یک مطلبی عرض کنم امیدوارم ناراحت نشید." گفتم:" بفرمایید." گفت: " شما جوان و زیبا هستید، این گلی که توی دست شما هست هم زیباست اگر اشکال ندارد بگیرید زیر چادرتان که باعث جلب توجه نشود..." بعد بدون اینکه منتظر عکس العملی از طرف من بشود رفت.

پ6:علم بهتر است یا ورزش؟؟

برعکس بیشتر بچه ها که عاشق زنگ ورزشند، من تقریبا همیشه ازین زنگ فراری بودم. کمترین نمره در کارنامه ام در طول دوران تحصیل، حتی در دانشگاه، همین درس مبارک ورزش بود که تا دلتان بخواهد معدلم را تحت تاثیر قرار می داد.(راستی این روزها معدل به چه درد می خورد؟؟ آن روزها هم زیاد به درد نمی خورد.)

پارسال هم برای ایجاد تنوع به باشگاهی رفتم و برای ۱ماه ورزش نشاط آور ایروبیک را ثبت نام کردم. مربی که خودش نه تنها مانکن نبود بلکه حسابی هم... ـ بی خیال فردا وبلاگم به خاطر توصیف ناموس مردم بسته می شودـ سوت زد و گفت با یک آهنگ تند بدویم. بعد انجام حرکات موزون،چشمتان روز بد نبیند،۲۰ دقیقه آخر هم فرمودند وزنه هایتان را بیاورید. هرکسی رفت و از اتاقکی، دو وزنه در دست برگشت. من هم به دنبال بقیه و به علت ازدیاد جمعیت، خدا را شکر، یک وزنه بیشتر نصیبم شد. مربی شروع کرد به انجام حرکات و بشمر و به شماره سوم نرسیده حس کردم مچم دارد پرت می شود وسط سالن. برای اینکه کم نیاورم با جدیت حرکات را انجام می دادم و مدام در دلم می گفتم کاش این حرکت آخر باشد. وقتی هم برگشتم خانه، تا ۲روز تمام بدنم درد می کرد. بعد از یک ماه با ۳جلسه غیبت عطای ایروبیک را به لقایش بخشیدم و به پیاده روی قناعت کردم.

****

چند روز پیش که به قهرمانان محترم ورزشی کشور جوایزارزنده اهدا شد. یکی از ورزشکاران در جواب خبرنگار که گویا می پرسید: با این جایزه چه می کنید؟ گفت شما فقط الان را می بینید،ما ۱سال روزی ۴ساعت تمرین کردیم.

نمی دانم چرا بی اختیار یاد شب بیداری هایم برای درس خواندن افتادم روزهایی که حدود ۸تا ۱۰ ساعت سرم توی کتاب بود. (الان هم کم و بیش این درد همراه منست و لذت می برم از بودنش). بعد فکر کردم خیلی ها بیشتر از من خوانده اند. مثلا استادانم ـآنکه می گفت روزی ۱۸ساعت مطالعه می کرده الان ۳۵سال سابقه دارد، چندین کتاب و رتبه استاد تمامی، حالا اگرتمام این سوابق را در نظر بگیریم سکه هایی که آن ورزشکاران دریافت کردند برابر با ۲تا۵/۲ سال حقوق این استاد با آن تجربه و آن تلاش است.

به برکت دنیای مجازی، به برکت نقدها و شعرها وفحش هایی که در دفاع از حقوق زنان خواندیم و نوشتند. دخترها جایزه بیشتری گرفتند، تا به این وسیله گروهی به اهداف سیاسی شان برسند،  و گروهی به اهداف مادی شان... این حرفها از سر حسادت نیست که من ادعایی در ورزش ندارم. برای این هم نیست که چون به کسی که ۱۸سال درس می خواند ـتازه می خواهند در آزمون دکترا او را کشف استعداد بکنندـ چیزی نمی دهند پس به هیچ کس ندهند. (تازه این آدم در صورت موفقیت و بعداز پیدا کردن شغل، چند سال باید کار کند تا بتواند خانه ای بخردیا۹۰میلیون کسب کند؟) من فقط می خواستم بپرسم علم بهتر است یا ورزش؟؟ 

پ5:اندر احوالات خانه داری من...

روزهای اول برایم سخت بود. به نظرم از دادن کنکور و امتحان هم سخت تر بود. مخصوصا وقتی قرار بود مهمانی، از عصرانه فراتر برود و کار به پخت و پز بکشد.

از شما چه پنهان، هیچ وقت علاقه ای به ماندن در آشپزخانه و پخت و پز نداشتم. مادرجان معتقد بود به جای خواندن کتاب و نوشتن و معلمی و خبرنگاری و... باید مدتی از وقتم را در آشپزخانه بگذرانم و سال ها به من می گفت:"دخترجان، فردا که رفتی خونه شوهر نمی گن بشین کتاب بخون.. باید خانه داری بلد باشی، آشپزی بلد باشی. با کتاب شکم شوهر و بچه ت سیر نمی شه..." . بیراه نمی گفت، ولی چه کنم که کار در آشپزخانه حوصله ام را سر می برد و نمی دانم این حس از کجا در من جان گرفته بود که ساعاتی را که در آشپزخانه هستم تلف می شود و آدم باید عمرش را صرف کارهای مفیدتری کند.

عادت کره بودم به هر خواستگاری هم بگویم:" ... من کار خانه و آشپزی بلد نیستم... راستش را بخواهید اصلا از آشپزی خوشم نمی آید..." عکس العمل ها متفاوت بود. یکی به تیریز قبایش بر       می خورد و یکی می خندید و یکی هم عاقل اندر سفیه نگاهم می کرد و حتما در دلش می گفت:" چه  افاده ها."

به والاحضرت هم همین حرف ها را زدم و او هم گفت:" کار خانه وظیفه زن نیست، در حدی که دوست داشتی و توانستی انجام بده و اگر کاری زمین ماند فکر دیگری می کنیم..."

خیالم راحت شد.روزهای اول با سختی و کلی سلام و صلوات غذای ساده ای درست می کردم و والاحضرت هم کلی تعریف می کرد و من از اینکه قابل خوردن بود خوشحال بودم .البته چندباری هم مزه خلق کردم، که زیاد خوب نشد

نتوانستم از دادن مهمانی فرار کنم. گاهی با غذای بیرون و گاه باز هم با همان سلام و صلوات و همکاری والاحضرت مهمانی پیش رفت و خوشبختانه جز بار اول که برنج کمی شفته شد. بارهای دیگر خوب بود و بعضی وقت ها هم کلی ازم تعریف کردند.

*****

حالا دارم از کت و کول می افتم. دوسه روزی است که افتادم به جان خانه. قرار است دو روز دیگه آنا و آتا و باجی و دایی والاحضرت بعد از برگشتن از پیش امام رضا(علیه السلام) بیایندخانه مان وچند روزی بمانند.

این اولین باری است که من چند روز مهمان دارم و حالا باید چند روز آشپزی حرفه ای انجام دهم. از الان قلبم دارد مثل گنجشک می زند. برای حفظ آبروی دختران فارس، دعای سفارشی دو نونه فراموش نشود.praying

 

پ4:یعنی بد نیست آدم با پسرا دوست بشه؟؟

یک پر از پرتغال را می دهم دستش و می گویم :"امروز تو کوچه چه خبر بود؟" سعی می کند با زور پرتغال را در دهنش جای دهد. در حالی که چشم هایش از ترشی پرتغال کمی خیس شده می گوید :"هیچی، با بچه ها بازی می کردیم..." بچه ها را نمی شناسم، اما برای اینکه حرفی برای گفتن باشد و حوصله اش سر نرود،می گویم :"با کیا بازی می کردی؟" پرتغال را قورت داده است، نفسی می کشد و می گوید:" با سارا، مائده و ستوده و... یک کم هم با نگار..." می گویم :"یعنی نگار وسط بازی رفت خونشون؟؟" می گوید:"نه... باهاش قهر کردم..."

زل می زنم توی چشمهای کوچکش، با اخم می گویم:" به نظرت کار قشنگیه یه دختر خوب با دوستش قهر کنه؟؟" شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید:" تقصیر خودش بود." بعد هم انگار چیز تازه ای یادش آمده باشد صدایش کمی بلندتر می شود و تندتر می گوید:" نگا کن من که نمی خواستم قهر کنم، نگار داشت با ما بازی می کرد.. بعد که آرمین اومد گفت آرمین هم با ما بازی کنه..." حرفش را قطع کردم و گفتم :"آرمین کیه؟" با دستش اشاره می کند به طرفی:" همون همسایه جدید دیگه، تازه اومدن.... ما هم گفتیم نه ما با پسر بازی نمی کنیم..." چشم هایم گرد می شود:" با پسر... مگه اون چن سالشه؟؟" ۴انگشتش را به طرف من می گیرد ومی گوید:"هم سن منه،۵ سالشه..." نمی دانم چه بگویم. حالا مونا حق به جانب رشته کلام را به دست می گیرد و تند تند ادامه می دهد:" نگار با اون پسر دوسته، منم باهاش قهر کردم. به نظرت بد نیست آدم با پسرا دوست بشه... نه بد نیست.." مونا منتظر تایید منست و مدام تکرار می کند :" بد دیگه، بد آدم با پسرا دوست بشه...بد نیست؟"

*مونا نوه همسایه پایینی است، که گاهی به دعوت والاحضرت می آید خانه مان، تا سکوت بزرگسالانه آن را با شیطنت های کودکانه اش بشکند...

پ3:پس من چی؟

معلمی برایم آرزویی بود که از کودکی با من بزرگ شد، وقتی کنکور می دادیم از تربیت معلم خبری نبود. وقتی فارغ التحصیل شدیم رشته ما را نمی خواستند و این قصه ادامه دارد، معلم هایم دیپلم یا نهایتا لیسانس بودند و حالا من با داشتن یک مدرک بالاتر به آرزوی کال کودکی ام فکر می کنم. وقتی       می خواهم خودم را دلداری بدهم می گویم: معلمی روزی ام نبوده. وقتی هم می خواهم لج خودم را در بیاورم می گویم: پارتی نداشتی، حتی در یک مدرسه غیرانتفاعی.

 دیشب خواب بچه های مدرسه رو دیدم.مدرسه ای غیرانتفاعی که۵-۶سال پیش به عنوان کمک معلم - از اصطلاحات من درآوردی، برای بچه های دهه۶۰ که هم فکر کنند درس خوندنشون به دردشون خورده و هم بیکار نباشند- ۲سالی در آن مشغول بودم.

مدسه ابتدایی پسرانه بود و بچه ها شلوغ. بعضی ساعت ها آقا معلم درس می داد و من مشق ها و تکالیف دیشب را نگاه می کردم و گاه برعکس.

در زنگ ریاضی درسمان رسید به واحد وزن. آقامعلم شروع کرد به توضیح دادن: "کیلو و گرم و..." محمد یواشکی داشت کیک می خورد و گاه گاهی زیرچشمی به من و آقا نگاه می کرد. آقا از بچه هاخواست فکر کنند و واحدهای وزن را بگن. هرکس اظهار فضلی می کرد:" آقا متر ، آقا وجب...آقا..."  رضا با دست زد به بازوی محمد که کمی از کیک به او بدهد. بعدهم آن قدر غرق در کیک شد که آقا را ندید، بالای سرش ایستاده. برعکس انتظار محمد و رضا آقا بدون اینکه داد بزند و عصبانی بشود. گفت: "اگه کارتون تموم شده بقیه ش رو بذارید برای زنگ تفریح..." بعد هم برگشت پای تخته سیاه و گفت:" بچه ها من همه تون را دوست دارم ...دوست دارم سرکلاس حواستون به درس باشه.." سبحان که پسر تپل و خندانی بود گفت:" آقا ما را دوست دارید؟" آقا گفت:"بله، تورو هم دوست دارم..." و شروع شد، هرکس از طرفی داد می زد:"آقا من ...من رو هم دوست داری؟" آقا هم با لبخند و حوصله  فراوان می گفت:" امیر رو هم دوست دارم ..حسین رو هم دوست دارم و..." ناگهان بصیر چشم هایش برق زد و گفت:" آقا من ... من... پس من چی؟" آقا هم که از هیجان بصیر خنده اش گرفته بودگفت: " تو رو هم دوست دارم.." بصیر که انگار اصلا تو حال و هوای بچه های کلاس نبود گفت:" نه آقا... من نه ....من... واحد وزن..."

پ2:خدایا! ممنون که اسمم را خط زدی...

روزها، در ذهنم دنبال بهانه ای برای نرفتن می گشتم. دلم نمی خواست دروغ بگویم. ولی نمی خواستم بروم. از این جور مراسم خوشم نمی آید. جاهایی که آدم صرف رودروایسی می رود. اینجا را اصلا دلم نمی خواست بروم... دلیلش را خودم می دانستنم، یک عروسی مختلط، که جای من نبود. خوشبختانه والاحضرت تصمیم را به خودم واگذار کرده بود و من فقط باید موقع کارت آوردن جوری عذرخواهی می کردم که طرف ... بگذریم.. شاید اگر او از راه دور در جشن ما شرکت نکرده بود. من خیلی راحت می گفتم: نه. تصمیمم را گرفته بودم "نمی رفتم".

روزها گذشت. زمان عروسی نزدیک می شد. کارت ها پخش شد. کارت آن ها که خانه شان نزدیک خانه ماهم بود، رسید... روزها را سعی می کردم بیرون خانه باشم، تا کارتی را که نمی خواهم نگیرم.

زمان عروسی رسید. هیچ وقت ان قدر  از دعوت نشدن خوشحال نشده بودم. خدایا! ممنون که اسمم را از لیست مهمانی خط زدی. خدایا! ممنون که دعوت نشدیم. ممنون.

پ1:دلم گرفته...

امروز اولین روز آذرماه،  نمیدونم چرا؟ ولی هنوز هم به خاطر خبری که دیروز از والاحضرت در مورد یکی از دوستانم شنیدم، ناراحتم. خبر بد نبود. والاحضرت اتفاقی در دنیای دیجیتال مطلع شده بود و به من گفت. از آن اتفاق خوب برای دوستم ناراحت نشدم. ازاینکه چرا برای من چنان موقعیتی پیش نیامد، ناراحت نشدم. از اینکه او با واسطه یا بی واسطه توانسته کاری بکند، ناراحت نشدم... ولی ... ازاینکه همیشه پیش من اززمین و زمان شکایت می کند، از اینکه همیشه مظلوم نمایی می کند و موقعیت خودش را نسبت به اطرافیانمان بدتر از دیگران نشان می دهد، از اینکه همیشه از خدا شاکی است، از اینکه ... دیروز از سادگی ام بدم آمد، از اینکه بیخود دلم برایش سوخته و سعی کردم ... اگر بدانی چه قدراز دست خودم شاکی ام.

از دیروز تا حالا به خدا فکر می کنم، به خودم، به اطرافیانم. به اینکه چه قدر ما ناشکریم. چه قدر غر می زنیم و می نالیم. به اینکه همیشه از خدا طلبکاریم. به اینکه همیشه یادمان می رود ما بنده ایم و او خدا.

چه قدر سخت است آدم برای خدا کار کند. چه قدر سخت است آدم خالص کار کند. چه قدر است حتی اگر بخواهی به درد و دل یکی به خاطر خدا گوش کنی. البته آدم، اگر آدم باشد سخت نیست.

شاید نباید دلم بگیرد. شاید نباید شاکی شوم. شاید نباید از سادگی ام، از زودباوری ام، از دلسوزی ام لجم بگیرد. بگذار من گوش شنوای شکایت هایش از زمین و زمان باشم و او تمام موفقیت هایش را برای خودش نگه دارد. بگذار او به چشم یک رقیب به من نگاه کند، که روزی مقدر است.... و انسان چه موجود ضعیفی است...