سلام
نمی دونم تا چه حد خودتون رو می شناسید؟ خیلی ها به من می گفتن که نسبت به آدم ها یک اعتماد زیادی دارم که به ضررم تموم می شه. گاهی درحد حتی ندیدن حق خودم یا واگذاری اون حق...
این نظر برام چندان جایگاهی نداشت تا اینکه... تا اینکه فهمیدم این مرض به شدت در من رسوخ کرده و باعث شده خیلی جاها به نفع شخصی خودم فکر نکنم.
***
قرار بود ۳۰تیرماه اسباب کشی داشته باشیم. صاحبخونه قبلی مستاجر پیدا کرد و پول پیش مارو داد و ۱۵تیر همه پول پیش رو دادیم به صاحبخونه جدید و تقریبا تا صبح تمام وسایل رو دونفری بسته بندی کردیم و ساعت ۱باربری با ۲ساعت تاخیر اومد و وسایل ما جابه جا شد... حالا اینها مهم نیست... پانزدهم که والاحضرت پول می ده و همه چیز تموم می شه مستاجر قبلی می گه: راستی اینجا تلفن نداره... صاحبخونه هم قول میده فردا بره دنبالش...
***
راستش با شنیدن این خبر شوکه شدم... نه به خاطر تلفن... به خاطر دروغ پسر صاحبخونه که طرف حساب ما بود. موقع نوشتن قولنامه شماره ای که مال یکی دوسال پیش بود را داده و در قولنامه ثبت شده بود، بدون اینکه به روی مبارک بیاره... باز هم بگذارید به همان مرض اعتماد بیجای من... گفتم: عیب نداره صبر می کنیم حتما دوسه روز دیگه وصل می شه...
زنگ زدن های مکرر والاحضرت و توجیه طرف که دارم پیگیری می کنم، بعد هم خط جدید گرفتمو وشمارشو براتون می فرستم و شارژهای ۵۰۰۰و۱۰۰۰۰تومنی که والاحضرت برام خرید و توضیح به خاله و عمه و دوست و آشنا که چرا تلفن نداریم و...
بالاخره والاحضرت گفت: "آدم قابل اعتمادی نیست این پسر، فکر نکنم اصلا رفته باشه دنبالش..."
می گم: "نه حالا بیچاره شاید رفته... کار اداریه دیگه، نشده...."
بالاخره هفته قبل رفتیم مخابرات و طرف زد تو اینترنت گفت هیچ اقدامی در مورد خط تخلیه شده و گرفتن خط جدید انجام نشده.
.. پنج شنبه خودمون یک خط اسم نوشتیم دیروز وصل شد. به همین راحتی...
فکر می کنم: ۱- وجود این آدم و البته یکی دونفر دیگه بهم یاد داد دست از این اعتماد بی خود به مردم بردارم مگر طرف لیاقت اعتماد کردن رو داشته باشه...به قول شاعر:
آدم به گیر سنگ بیفتد در این زمان/ بهتر که گیر مردم نامرد، نازنین
۲- تو خونه قبلی، ما اجاره رو تقریبا یک هفته جلوتر می دادیم (ازبدحسابی بدمون میاد) به والاحضرت میگم: اجارشو یک هفته، ۱۰روز، کمتریا بیشتر دیرتر بدیم تا بفهمه دیگه این طور دروغ نگه و مردمو اذیت نکنه... میگه: ما که معلم اخلاق نیستیم، می خواد حق الناس گردنش باشه، باشه.. می خواد ...
۳- اسباب کشی اون قدر که دیگران میگفتند کار سختی نبود مخصوصا جمع کردن وسایل، مثل روزای بعد امتحانات بود که تند تند تو خوابگاه وسایل جمع می کردیم و روش اسممون رو می نوشتیم...
۴- از دوستانی که نظر گذاشتند و در این مدت به وبلاگ سر زدند هم عذرخواهی می کنم و همچنین از اینکه نشد به وبلاگ ها سر بزنم..
۵- راستی راضیه ولی و زهرا.ف هم مادر شدند. راضیه صاحب یک دختر ناز و زهرا صاحب یک گل پسر