پ4: یعنی ما بچه دار شدیم؟؟

دو هفته پیش که رفتم ملاقات راضیه - دوستم - که به تازگی صاحب دختر شده، کلی از بیمارستان آرش و دکتر و پرستار و کارکنان و نظم حاکم بر بیمارستان تعریف کرد. (پیام بازرگانی شدم بدون دریافت یک ریال)

بعد هم گفت گویا اوضاع خیلی سیستماتیک شده و بچه که به دنیا می آید بیمارستان اسم پدر و شماره موبایلش را می فرستد برای ثبت احوال. از ثبت احوال هم برای همسر محترم راضیه جان پیامک آمده که ضمن تبریک تولد فرزندشان باید حداکثر تا ۱۵روز برای گرفتن شناسنامه اقدام کنند.

***

تازه از سرکار آمده است. می خندد و می گوید: "امروز یک پیامک خنده دار برام اومد ببین." پیامک را می خوانم: "والدین گرامی: با عرض سلام و تبریک به مناسبت ولادت فرزندتان. مهلت اخذ شناسنامه جهت فرزندتان ۱۵روز می باشد و عدم رعایت آن مسئولیت قانونی دربردارد لذا پیش از اتمام مهلت به اداره ثبت احوال محل سکونت مراجعه نمایید."

می گم: " یعنی ما بچه دار شدیم؟(با شیطنت ادامه میدم) نکنه شما یکسال پیش ازدواج کردی و بچه دار شدی؟"

می گه: " نکنه یکی به اسم من رفته زن گرفته و بچه دار شده؟؟ "

شما چی فکر می کنید؟؟؟ (خودمونیما... همین پیامک چند خطی شاید بعضی زندگی ها را به هم بریزه).

پ3: آدم نمی تونه با همه دعوا کنه، می تونه؟؟

دست خودم نیست، نمی توانم جلوی اشکی که روی صورتم می ریزد را بگیرم. دارم بلند فکر می کنم. بلند غر می زنم. بلند به خدا شکایت می کنم از دست کسانی که...

۱. یک پرده پشت دری ۱متری سفارش دادم برای پشت پنجره آشپزخانه. مرد قول آماده شدن می دهد برای ۵ روز بعد. با تاکید می گوید: آماده شد خودم زنگ می زنم. دو هفته صبر می کنم. می روم مغازه اش فاکتور را می گذارم روی میزش و می گویم منصرف شدم. مرد عصبانی می شود. می گوید باید زنگ می زدم. حرفش را یادآوری می کنم. نمی خواهد که بشنود. داد می زند که او نباید خسارت عدم پیگیری مرا بپردازد. دلم می گیرد. می شکند. من هم بلند حرف می زنم. کارمان جا مانده. به او می گویم اگر امروز آماده و نصب می شود می خواهم وگرنه نمی خواهم. مرد به شدت عصبانی است. انگار تا به حال زنی برابرش نایستاده. نیم ساعت بعد می آیند پرده ۱متری را وصل می کنند. مرد انگار دارد به کل زنهای روی زمین فحش می دهد. من فکر می کنم: چرا به جای عذرخواهی، این همه داد و بیداد کرد؟؟؟

۲. سوار تاکسی می شوم. به جای پایانه آقانور می گویم ترمینال خاوران. تاکسی پر است. ۵دقیقه بعد جلوی ترمینال آقانور دونفر پیاده می شوند. من هم می گویم: ببخشید آقا من هم همینجا پیاده میشم. راننده بقیه پولم را نمی دهد. می گویم کرایه تان انقدر نمی شود. می گوید: من باید خسارت حواس پرتی شما را بدهم. دلم می گیرد. چند قدم جلوتر می بینم که سه نفر سوار تاکسی اش می شوند. می روند خاوران. من فکر می کنم: روزی دست خداست، چرا مطمئن نیستیم؟؟ حواس من چرا پرت است؟؟ مقصر منم یا راننده تاکسی؟؟

۳. دو ماه است که والاحضرت پایان نامه اش را تحویل داده... تا استادها بخوانند درست ۵۰روز طول کشید. فکر کردم قرار است رساله را از بر کنند و کنکور بدهند. ۱۰روز هم طول کشید که ما اشکالات را درست کنیم. زنگ زده برای پیش دفاع هماهنگ کند. یکی از استادان محترمه فرمودند: الان تا آخر ماه مبارک که مرخصی اجباری داریم. بعدش هم من سفری در پیش دارم... دلم گرفته، دلم می شکند. می گویم: خب برنامه را که می دانستند زودتر می خواندند که پیش از ماه رمضان پیش دفاع برگزار شود... می گویم: خب اگه وقت نداشتن چرا پایان نامه گرفتن میذاشتن یک استاد دیگه بگیره که وقت داره... می گویم: این حق الناسه... پس فرق یک استاد با پرده فروش و راننده تاکسی و صاحبخونه محترمی که حق الناس به گردن می گیرن چیه؟؟ می گم: اعتراض کن، برو پیش فلانی... برو... برو ببین چندماهه دیگه باید پیگیر وقت نداشتن فلانی و بهمانی باشی؟؟ می گه: اینها استادامن... من که نمی تونم باهاشون دعوا کنم... همه چی دست اوناست... من نمی تونم به استاد بگم: اگه وقت نداری چرا رساله می گیری؟؟ یا بگم اگر روزی فقط ۲۰دقیقه وقت گذاشته بودی تا حالا من دفاع کرده بودم... رئیس گفته: تا شهریور دفاع می کنی. من فکر می کنم: خدایا وقتی زورم به این مردم نمی رسه باید چی کار کنم؟؟ نکنه منم دارم حق کس یا کسای دیگر رو پایمال می کنم؟؟؟آیا من باید یاد بگیرم که در مقابل این ظلم هایی که به ظاهر خیلی کوچیکند سکوت کنم؟؟

پ2: بچه جیزه...

(ادامه پست۴)

چهار. صبح یک شنبه بابا هر دومان را می رساند آزمایشگاه. آزمایشگاه شلوغست. مدارک را تحویل می دهیم. تقریبا همه با پدر یا مادرشان آمده اند. نمونه ها را که می دهیم دخترها را به کلاسی و پسرها را به کلاس دیگری می فرستند.

مربی که می آید به عروس خانومها سلام می کند و تبریک می گوید. در می زنند و دختر کم سن و سالی با دو زن وارد می شود مربی بااخم می گوید: "کجا خانوم؟ فقط عروس خانوم... بقیه بیرون... چه عروس بی انضباطی..." دختر مثل بچه های کلاس اول مضطرب است. دوزن دست پاچه می شوند: " ببخشید خانوم... ببخشید..." بعد هم رو به دختر می گویند: " نترسی ها... هیچی نیست... نترسی... " بعد هم دست و پاچه تر می روند بیرون و در را می بندند. در با صدای بلندی دوباره باز می شود و سر یکی از زن ها می آید تو و رو به دختر می گوید: "ما همین جا پشت در ایستادیم... نترسی ها.." مربی عصبانی می گوید: " ببند اون درو خانوم... چه ترسی؟؟ ما می خواهیم حرف بزنیم.."

دختر مثل گنجشکی هراسان در خودش می خزد. دلم برایش می سوزد. حالا چه نیازی بود شوهرش بدهند با این همه هول و ولا که برایش درست کردند. مربی دارد همان چیزهایی را که در تنظیم خانواده خواندیم توضیح می دهد البته با تاکید در هر چند جمله که فوری بچه دار نشید. گاهی مستقیم می گوید و گاهی طور دیگر..

بعد از این کلاس، یک کلاس مشترک می گذارند در مورد اخلاق در خانواده. کنارم نشسته است و اصلا گوش نمی دهد. من هم حوصله ام سررفته. کلاس که تمام می شود می رویم بازار برای خرید حلقه. من یک رینگ زرد با یک خط سفید برمی دارم ۱۴۲هزار تومان و او یک انگشتری نقره ۲۴هزار تومان. می خندد و می گوید: "فکر می کردم باید یک هفته برای خرید حلقه وقت بگذاریم. فکر نمی کنید باید یک حلقه گرانتری بردارید." می گویم:" نه، من این حلقه رو دوست دارم. ساده، می تونم بدون ترس ریختن نگین و گم شدن و ... همه جا دست کنم." می گه: "الان دیگران فکر می کنند که من خست کردم." میگم: "عروسی منه، من باید دوست داشته باشم..."

بابا می آید دنبالمان. می پرسد: " کلاس ها خوب بود؟؟" با خنده می گم: "آره، فهمیدم بچه جیزه..."

ادامه دارد...

پ1: سکوت اجباری...

سلام

نمی دونم تا چه حد خودتون رو می شناسید؟ خیلی ها به من می گفتن که نسبت به آدم ها یک اعتماد زیادی دارم که به ضررم تموم می شه. گاهی درحد حتی ندیدن حق خودم یا واگذاری اون حق...

این نظر برام چندان جایگاهی نداشت تا اینکه... تا اینکه فهمیدم این مرض به شدت در من رسوخ کرده و باعث شده خیلی جاها به نفع شخصی خودم فکر نکنم.

***

قرار بود ۳۰تیرماه اسباب کشی داشته باشیم. صاحبخونه قبلی مستاجر پیدا کرد و پول پیش مارو داد و ۱۵تیر همه پول پیش رو دادیم به صاحبخونه جدید و تقریبا تا صبح تمام وسایل رو دونفری بسته بندی کردیم و ساعت ۱باربری با ۲ساعت تاخیر اومد و وسایل ما جابه جا شد... حالا اینها مهم نیست... پانزدهم که والاحضرت پول  می ده و همه چیز تموم می شه مستاجر قبلی می گه: راستی اینجا تلفن نداره... صاحبخونه هم قول میده فردا بره دنبالش...

***

راستش با شنیدن این خبر شوکه شدم... نه به خاطر تلفن... به خاطر دروغ پسر صاحبخونه که طرف حساب ما بود. موقع نوشتن قولنامه شماره ای که مال یکی دوسال پیش بود را داده و در قولنامه ثبت شده بود، بدون اینکه به روی مبارک بیاره... باز هم بگذارید به همان مرض اعتماد بیجای من... گفتم: عیب نداره صبر می کنیم حتما دوسه روز دیگه وصل می شه...

زنگ زدن های مکرر والاحضرت و توجیه طرف که دارم پیگیری می کنم، بعد هم خط جدید گرفتمو وشمارشو براتون می فرستم و شارژهای ۵۰۰۰و۱۰۰۰۰تومنی که والاحضرت برام خرید و توضیح به خاله و عمه و دوست و آشنا که چرا تلفن نداریم و...

 بالاخره والاحضرت گفت: "آدم قابل اعتمادی نیست این پسر، فکر نکنم اصلا رفته باشه دنبالش..."

می گم: "نه حالا بیچاره شاید رفته... کار اداریه دیگه، نشده...."

بالاخره هفته قبل رفتیم مخابرات و طرف زد تو اینترنت گفت هیچ اقدامی در مورد خط تخلیه شده و گرفتن خط جدید انجام نشده... پنج شنبه خودمون یک خط اسم نوشتیم دیروز وصل شد. به همین راحتی...

فکر می کنم: ۱- وجود این آدم و البته یکی دونفر دیگه بهم یاد داد دست از این اعتماد بی خود به مردم بردارم مگر طرف لیاقت اعتماد کردن رو داشته باشه...به قول شاعر:

آدم به گیر سنگ بیفتد در این زمان/ بهتر که گیر مردم نامرد، نازنین

۲- تو خونه قبلی، ما اجاره رو تقریبا یک هفته جلوتر می دادیم (ازبدحسابی بدمون میاد) به والاحضرت میگم: اجارشو یک هفته، ۱۰روز، کمتریا بیشتر دیرتر بدیم تا بفهمه دیگه این طور دروغ نگه و مردمو اذیت نکنه... میگه: ما که معلم اخلاق نیستیم، می خواد حق الناس گردنش باشه، باشه.. می خواد ...

۳- اسباب کشی اون قدر که دیگران میگفتند کار سختی نبود مخصوصا جمع کردن وسایل، مثل روزای بعد امتحانات بود که تند تند تو خوابگاه وسایل جمع می کردیم و روش اسممون رو می نوشتیم...

۴- از دوستانی که نظر گذاشتند و در این مدت به وبلاگ سر زدند هم عذرخواهی می کنم و همچنین از اینکه نشد به وبلاگ ها سر بزنم..

۵- راستی راضیه ولی و زهرا.ف هم مادر شدند. راضیه صاحب یک دختر ناز و زهرا صاحب یک گل پسر