پ6: حال من ودکترا...
چند مداد، پاک کن، مدادتراش، سنجاق، کارت ملی، کارت آزمون را می گذارم داخل کاور کوچک و می گذارم بالای سرم. ساعت را کوک می کنم و دراز می کشم. مثل همه شب های امتحان دلم می خواهد حرف بزنم. می گویم: «این امتحان ها کی تموم میشه؟؟» می گه: «آخریشه...»
- :«آخریش؟؟
مطمئنی؟؟ بچه ها می گن ریاضی میاد من ریاضی بلدنیستم..»
-: «باشه، همه بچه های انسانی یک جورند... »
-: «من زودتر از سر جلسه بلند میشم میام خونه...»
-:«اگه دوست داری می تونیم بین امتحان صبح و عصر بریم جدایی نادر از سیمین رو ببینیم...»
ـ :«خوبه... ساعت ۱۱:۳۰انقلاب...»
****
صبح با والاحضرت می روم چهارراه لشکر (مرکز آموزش های نیمه حضوری دانشگاه علامه). ۷:۲۵دقیقه وارد حیاط میشوم. تعداد زیادی دارند وسایل تحویل می دهند. من چیزی برای تحویل ندارم. دبیر کانون شعرو ادب دانشگاه قم را می بینم که او هم ازدواج کرده و ساکن تهران شده است و... جلوی در ورودی سالن چند دختر ایستاده اند و داوطلبان را تفتیش بدنی می کنند!!!!![]()
آزمون به جای ساعت ۸، ۸:۳۰شروع می شود... در این نیم ساعت صدای مردی مدام یکسری جملات را تکرار می کند... کلاس سرد است... من تازه بعد از زدن ۶ آمپول سرماخوردگی ام خوب شده... کلاس سرد است...
استعداد تحصیلی، ۲۰سوال اول فهم و درک متون است. می نویسم و از سوال ۲۱ ریاضی و عددو... سوال ها را می خوانم ... نمی دانم... ذهن من معادلاتی نیست... من هیچ کجای زندگی با محاسبه و دو دوتا پیش نرفته ام... دنبال استعداد تحصیلی ام می روم دنبال پایان نامه ام... وقتی یکی از بکرترین موضوعات ادبیات معاصررا انتخاب کردم فقط مدیر گروه استقبال کرد... وقتی نوشتم و تحلیل کردم،یکی از سرشناس ترین استادان ادبیات گفت: «این تحلیل ها را از کجا نوشتی؟؟» با ترس و لرز گفتم: «استاد، کسی کار نکرده من خودم نوشتم....» گفت: «از کجا معلوم که درست باشه؟؟؟» و این یعنی تمام استعداد یک دانشجوی ادبیات که پایین ترین نمره کلاس را به اومی دهند چون پایان نامه اش رونویسی از نظرات استادان ادبیات نیست... حالا تعیین طول تونل و شطرنج و سخنرانی اول و آخری به چه درد یک دانشجوی ادبیات می خورد؟؟
اعلام می کنند: «باید تا پایان امتحان در جلسه حضور داشته باشیم...» ولی من سردم است... سوال های زبان را می نویسم تا آن جا که می توانم.... ساعت ۱۲:۳۰امتحان تمام میشود... برنامه دیدن فیلممان به هم ریخت... والاحضرت جلوی در ایستاده است... قرار می شود برود خانه و من هم با ژتونی که دانشگاه علامه داده است غذا می گیرم... مرغی است که خوب پخته شده با دوغ و ماست...
ساعت ۳:۳۰امتحان بعدازظهر شروع می شود... تقریبا همه از فاصله طولانی ۲امتحان خسته اند. حالا مراقبی که در اعتراض من به سردی کلاس گفته: «هوا بهاری است..» لبخند می زند... مراقب کلاس می گوید: «شوفاژها را روشن کردند... کلاس های دیگه هم اعتراض داشتند...»
سوال ها را می دهند... ادبیات است... و برای همه آسان... فکر می کنم از داوطلبان رشته ریاضی ادبیات امتحان می گیرند تا استعداد تحصیلی شان مشخص شود... اگر رفته بودیم ریاضی با لیسانس خانم مهندس بودیم... حالا با فوق لیسانس رشته های انسانی می شنویم :«آخه ادبیات خوندی
» ولی چه کنیم که ذهن ما حسابگر تربیت نشده...