پ6: وقتی پشیمون میشم...
چند روز پیش که رفته بودم بیرون اتفاقی همشهری خریدم. اتفاقی ازین بابت که ما معمولا همشهری پنج شنبه ها رو می خریم که ۶و۷ داره و روزهای دیگه این اتفاق کمتر می افته.
صفحه های نیازمندیها را دوست دارم. منو یاد روزهای اولی میندازه که اومدم تهران و هر روز همشهری می خریدم و دنبال پانسیون مناسب و کار می گشتم. البته هر دوتاش پیدا شد و بقیه اتفاق ها که حالا نمی نویسم...
نیازمندیها را ورق می زدم و از قیمت خونه و اجاره و ... رسیدم به کارمند و مدرس و مربی و... چشمم افتاد به آگهی انتشاراتی که ویراستار و نمونه خوان می خواست. زنگ زدم و منشی اصلا اجازه نداد حرف بزنم. تند تند پرسید و نوشت و آخرم گفت به مدیر می گم، خبر میدم. ![]()
حالا زنگ زد و گفت و فردا برم برای نمونه کار دادن. حالا منم مثل چی موندم تو تردید و دودلی: ۱. اصلا نفهمیدم اسم انتشارات چیه؟ منشی انقدر تند ادا کرد که متوجه نشدم. ۲. نمی دونم شرایط و حقوقش چه جوریه؟؟ ۳. دلم نمی خواد روزهای پنج شنبه که والاحضرت خونست من سرکار باشم. ۴. نمی دونم مرخصی در کار هست یانه؟؟ اگر بخوام ۹تا ۵هر روز برم سرکار به هیج کار دیگه ای نمی رسم. تازه تو این ساعت چه جوری دکتر برم که از هفته ها قبل نوبت گرفتم؟؟ ۵. محیطش... هنوز از اینکه تو تهران کار کنم برام یک جور ترس آوره... مخصوصا تو محیط های خصوصی... البته دوره دانشجویی تو یک مهد کودک تو پاسداران کار کردم ولی محیط مهد و مدرسه با جاهای دیگه فرق می کنه... ۶. اصلا چرا من زنگ زدم؟؟![]()