پ3: یک ساعت در آزمایشگاه

پات که به دکتر وا بشه ول کنت نیست. آزمایش، سونو، آزمایش، سونو. حالا هربار هم که تمام آزمایشات سالم باشه باز صفحه دفترچه رو ورق میزنه از همون آزمایشای قبلی می نویسه و میگه: دو ماه دیگه تکرار کن.

حالا تو هم پر علامت سوال باشی که جواب این آزمایشا که سالمه. دارو هم که نباید بخورم دوماه دیگه چی میشه؟؟

مهم نیست این علامت سوال ها. بعد هم بهت میگه حتما فلان آزمایشگاه برو.

رفتم آزمایشگاه. شلوغه. زار و نزار همه نشستن و به دهن آقای صندوق چشم دوختن. نزدیک صندوق یه صندلی خالیه، می شینم. آقای صندوق صدا می زنه: آقای... 250 تومن میشه. مرد انگار فحش شنیده با عصبانیت کارتش رو میده به صندوق.

- : خانوم... 730 تومن میشه. زن و مرد نگاه می کنن به همدیگه. پچ پچ می کنن و بعد: آقا ... نمی خواد دفترچه رو بده. 

یک ساعتی که تو آزمایشگاه بودم مدام این صحنه ها تکرار شد. خیلی حس بدیه که گاهی فقط باید ببینی و هیچ کاری از دستت برنمیاد.

پ2: روسری

اسفند 88بود اگر اشتباه نکنم. رفته بودیم گیشا. مغازه امروز. مانتو و روسری های خوبی داره و با سلیقه من جوره. یک روسری سفید خریدم با گل های زرد و قرمز. اون موقع 6000تومن. دوستش داشتم. خوب رو سر می ایستاد و تو عکس هم خیلی خوشگل می افتاد.

خیلی ازش استفاده کردم و دیگه کهنه شده بود. یکی دو ماه پیش بالاخره ازش دل کندم و انداختمش دور. همون روز به والاحضرت گفتم: کاش دو سه تا ازش خریده بودم.

دیروز رفتیم گیشا.همون مغازه. همون روسری رو زده بود درست وسط ویترین. منم کلی خوشحال، گفتم حتما الان شده 20 تومن (باتوجه به قیمت دلار و تورم). 

به مغازه دار گفتم: این روسری...

گفت: بله خانوم... اون ابریشمه... 4 رنگ هم داره...

گفتم: همین رنگ که پشت ویترینه خوبه... قیمتش چنده؟؟

گفت: قابل شما رو نداره... ابریشمه... جنس خوب .... 93000تومن.

من: تعجب

فروشنده: شیطان

والاحضرت: متفکر


پ1: کارهای نیمه کاره

مدتی قبل کتاب «فنگ شویی» رو خوندم. تو اون کتاب نوشته بود : کارهای نیمه کاره ای که داریم ناخودآگاه ما رو از انجام کارهای جدید بازمی دارند... حتی فکرهای نیمه کاره...

از همون روز تصمیم گرفتم تمام کارهای نیمه کاره رو تموم کنم. یک سری مقاله های نیمه کاره داشتیم که داره تموم میشه و یکیش دیروز تموم شد و بقیه هم انشاالله تا قبل ماه رمضون تموم میشه.

خب... بعضی کارها واقعا تموم شدنی نیستن... یعنی آدم دیگه دلش نمی خواد انجامشون بده کلا اون ها رو حذف کردم و معدوم شدن... انگار هیچ وقت شروع نشده بودن ...

سخت ترین کار تموم کردن فکرهای نیمه کاره است. بعضی وقت ها فکر هایی تو سرته که واقعا نمی دونی باهاشون چه کار کنی؟؟؟

یک سری آدم ها رو فقط سالی یک بار می بینی شاید دیگه نمی بینی ولی فکرشون، حرفاشون، کاراشون مدام تو ذهنت رژه میره خوشبختانه تونستم اون ها رو کم رنگ کنم تو ذهنم. خیلی هاشونو سپردم به خدا. حالا خیلی احساس سبکی می کنم و این حس رو دوست دارم.