پ5: خیرات...
بچه رو با «آغوشی» آویزون کرده به خودش. بچه خوابه. یک کارتن بیسکوییت هم با طناب به گردنش
آویزون کرده که کمی بالاتر از بچه قرار گرفته. گردنش و شونه هاش به خاطر سنگینی بچه و کارتن خم
شدن به طرف جلو.
قطار خلوته. از بین جمعیت رد می شه.
- « ویفر... ۳تا ۱۰۰۰تومن .... ۶تا ۲۰۰۰تومن».
یکی دیگه گوشواره و دستبند بدل می فروشه و سرش حسابی شلوغه...
با نا امیدی داد می زنه : « ویفر... ۳تا ۱۰۰۰تومن .... ۶تا ۲۰۰۰تومن».
صداش بغض داره... انگار می خواد گریه کنه... شاید التماس... شاید می خواد سر همه داد بزنه که ازش
بخرن و هیچ کس نگاهشم نمی کنه...
قطار به ایستگاه شهرری می رسه.
-: «مقصد نهایی این قطار، حرم مطهر است»
دختر ناامیدانه جایی برای نشستن پیدا می کنه. زن کناریش می گه :«همش چند؟؟»
دختر بی خیال با غر زدنی زیر لب می گه: «۱۵۰۰۰تومن....» .
زن ۳تا ۵تومنی درمیاره و بهش میده و میگه: «با کارتنش بده...می خوام همینجا برای بچه ام خیرات بدم...»