پ5: خیرات...

بچه رو با «آغوشی» آویزون کرده به خودش. بچه خوابه. یک کارتن بیسکوییت هم با طناب به گردنش

 آویزون کرده که کمی بالاتر از بچه قرار گرفته. گردنش و شونه هاش به خاطر سنگینی بچه و کارتن خم

شدن به طرف جلو.

قطار خلوته. از بین جمعیت رد می شه.

- « ویفر... ۳تا ۱۰۰۰تومن .... ۶تا ۲۰۰۰تومن».

یکی دیگه گوشواره و دستبند بدل می فروشه و سرش حسابی شلوغه...

با نا امیدی داد می زنه : « ویفر... ۳تا ۱۰۰۰تومن .... ۶تا ۲۰۰۰تومن».

صداش بغض داره... انگار می خواد گریه کنه... شاید التماس... شاید می خواد سر همه داد بزنه که ازش

بخرن و هیچ کس نگاهشم نمی کنه...

قطار به ایستگاه شهرری می رسه.

-: «مقصد نهایی این قطار، حرم مطهر است»

دختر ناامیدانه جایی برای نشستن پیدا می کنه. زن کناریش می گه :«همش چند؟؟»

دختر بی خیال با غر زدنی زیر  لب می گه: «۱۵۰۰۰تومن....» .

زن ۳تا ۵تومنی درمیاره و بهش میده و میگه: «با کارتنش بده...می خوام همینجا برای بچه ام خیرات بدم...»

 

پ4: روزهای خوب.......

سرمای گس زمستون پشت پنجره نشسته... گلدونامو می کشم نزدیک شوفاژ و دست می کشم به تک تک برگها... کمی خاک گرفته روشونو... پارچ رو پر می کنم و می شینم کنار گلدونا و آروم آروم آبو میریزم روی خاک... آروم آروم آب فرو میره و حس می کنم هنوز گلدونا تشنن و باز پارچ رو خم می کنم و آب و خاک... سرم رو نزدیک گلدون می برم و بوی دوست داشتنی خاک و برگ پر میکنه سرم و...

این روزا، روزای خوب بی دغدغه منه... روزای پیچیدن حریر آبی آرامش دور من... دور خونمون... دور زندگیمون....... دور مقاله ای که والاحضرت گذاشته بخونمش و نظر بدم و بعد هم تایپش کنم...

این روزا رو دوست دارم... که خدا هست، من هستم، تو هستی و این حس خوب آرامش....

** انشاالله آدینه با والاحضرت میریم خونه راضیه، ریحانه جونش به دنیا اومده ... زمان چه زود میگذره ........ راضیه حالا دوتا دختر داره....... یگانه و ریحانه..... خدایا شکرت

پ3: آن زن رفت...

این حس عجیبی که چند روزی است دچارش شده ام را نمی فهمم. آمده اید، خوانده اید، نظر داده اید، نداده اید، رفته اید، مانده اید، خندیدید، تعجب کردید، عصبانی شدید، قهر کردید، تحسین کردید، انتقاد کردید، پوزخند زدید، ناراحت شدید و... هرچه که بوده یادم نمی آید از چارچوبی فراتر نوشته باشم و خوانده باشید...

چارچوبی که خود منم، اجتماعست و گاهی آدم های این حوالی...

چند روزی است دچار حس عجیبی هستم از رفتن آن زن...نه به خاطر اولین بودنش... که وقتی خبرش آمد و با افتخار در بوق و کرنا کردند، خبر خوشایندی نبود برایم... طبق افکار خودم (افکار خودم می گویم نه افکار درست حتما) زن، باید زن باشد... در خانه، در اجتماع،در سیاست، در جنگ، در صلح... با هرچیزی که مقابله کند با این زن بودنش، در تضاد قرار می گیرم...

با سفرهای دائم شب و روز بیدار بمانش، با کلنگی که برای افتتاح به دستش دادند،با افتخاری که دهانشان را پر کردند و گفتند مثل یک مرد کار می کند و نمی دانم چرا برنخورد بهمان و به او که ما زنیم... و همین زن بودنمان افتخارست...به اینکه یادشان رفت زن با مرد فرق دارد، دردهایی دارد که مرد ندارد که نمی فهمدشان، که درک نمی کند و البته همین باعث می شود که دختر و پسر در دانشگاه به طور مساوی حق ۳جلسه غیبت داشته باشند بدون درنظر گرفتن زن بودن ما... بدون درنظر گرفتن روزهایی که حتی خدا هم از تکالیفی که به گردنمان گذاشته می گذرد...

دلم از اولین بودنش گرفت، نمی شناختمش، نمی شناسمش، فقط میدانم زن است... و زن ساختار زنانه دارد،روح زنانه دارد، از آمدنش دلم گرفت و از این گونه رفتنش هم دلم گرفت... مثل یک مرد آمد و مثل یک مرد رفت... داریم متمدن می شویم حتما، که فقط به یک واژه افتخار می کنیم: مرد.

 

پ2: یک روز خاطره انگیز

دیروز،۵دی ماه ۱۳۹۱،روز خوبی بود. دوستان خبر دادند در پژوهشگاه مراسمی رو به مناسبت بازنشستگی برخی از استادان و یادبودی برای استادان درگذشته برپا کرده اند. ما هم رفتیم.

به قول دکتر تمدن، مراسمی کاملا دانشجویی، از استادان گروه ما فقط دکتر نجف دری آمده بودند، دکتر تکمیل همایون و دکتر اشراقی از گروه تاریخ و جغرافیا، خانم دکتر مزداپور و دکتر راشد محصل از گروه فرهنگ و زبان های باستان، دکتر کتابی از گروه اقتصاد و یکی دونفر از استادان بازنشسته دیگر که متاسفانه اسمشان را نمی دانم......

مراسم خوبی بود با متن های زیبای دکتر تمدن، و تصاویر و فیلمی که از استادان متوفی تهیه شده بود و رها آنها را خیلی خوب تنظیم کرده بود...... هرچند این بخش کمی دلگیر بود مخصوصا دیدن استاد علی محمد حق شناس، دکتر محمد دامادی ، دکتر پرویز مشکین نژاد که روزهایی نه چندان دور در کلاسشان حاضر شدیم و پای درسشان نشستیم و زمان چه زود می گذرد.......

دیروز جای خیلی ها خالی بود.......

جای استاد سید حمید طبیبیان، دکتر عبدالحسین فرزاد، دکتر جعفر مقدس، دکتر فرنگیس پرویزی و...

هرکجا هستند خدایا بسلامت دارشان

جای دانشجویانی که فکر می کردم خواهم دیدشان ، از همان ورودی های ۸۴، ۸۵، ۸۶ ارشد و دکترا، که انگشت شمار بودند.....

استاد دکتر محسن ابوالقاسمی هم در بیمارستان بستری بودند و جایشان خالی بود، انشاالله خدا شفا دهاد.......

قسمت جالب برنامه هم صحبت های دکتر تکمیل همایون و شعر فی البداهه استاد آل قیس بود که به قول خودشان ارتجالا به عربی و با همان لهجه عربی شان خواندند.  

حیف که استادانی که به قولی، جهانی بنشسته در گوشه ای، هستند بازنشسته شده اند........

سلامتی قرین لحظه های زندگی شان.......

پ1: لب تاب

بچه ها مي تونيد در مورد خريدن يك لب تاب مناسب راهنماييم كنيد...

رايانه جان، بچه خوبيه... ولي همراه نيست هميشه..... هرچي كه بايد در مورد خريد يك لب تاب خوب بدونم، لازم دارم چون واقعا چيزي نمي دونم......

۱. مارك

۲. شكل

۳. قيمت مناسب

۴. مقاومت و كارايي

۵. در ضمن ما به هيچ عنوان كارهاي گرافيكي و نقشه كشي و غيره نداريم. بيشتر استفاده ما، كار با اينترنت و تايپ و ويراستاري مطالب است ......

ممنون از لطف همگي...