پ7: یاقوت بهشت...

آمده بودم قبراق و سرحال از جشنواره انار، یاقوت بهشت بنویسم، که یک تلفن بی موقع حسم را به هم ریخت. به هرحال، این اولین باری است که من به این جشنواره رفتم. در نوع خودش جشنواره خوبی است. به خصوص اگر به مترو دسترسی داشته باشد. در ایستگاه فرهنگسرا پیاده می شوید و درست آن طرف خیابان وارد فرهنگسرای اشراق می شوید.

غرفه ها با یونولیت درست شده اند و هرچند غرفه های کوچکی هستند ولی شما با کمی صبر می توانید سوغات هر استان که تقریبا ۹۰درصد خوراکی است را ببینید و بخرید، غرفه انارها جداست، که تزیین قشنگی با انارها دارد. رب انار،آب انار، لواشک و ترشک انار و... خوراکی هایی است که در این بخش وجود دارد. البته درختی که با انارهای تزیینی به همراه فال حافظ تزیین شده و حسابی سر فروشنده اش شلوغ است، ابتکار جالبی است.  

انار را با قیمت ۱۰۰۰تا ۶۰۰۰ می توانید خریداری کنید. اگر هم حال و حوصله توی صف ایستادن داشته باشید می توانید فالوده انار هم نوش جان کنید.

از لواشک های غرفه تبریز هم غافل نشوید که عالی است. البته جناب شهریاری هم ساعت ۶:۳۰به بعد برای خانواده ها برنامه دارند.

البته جالب ترین بخش برای من که شاید ربطی هم به این جشنواره نداشته باشد، نمایشگاه مجسمه های چوبی است که حاصل ۲۵سال زحمت یکی از هموطنان کرد است. در این نمایشگاه شما می توانید با انواع آداب و رسوم منطقه کردنشین آشنا شوید. عروسک های چوبی بسیار زیبا و با دقت درست شده اند. این بخش را از دست ندهید.

جشنواره تا ۵آبان، همه روزه از ساعت ۱۰صبح تا ۸شب دایر می باشد.

پ6: اولین دوست نامرد من...

دومین باری است که می روم کانون پرورش فکری. آنجا را دوست دارم. کتابها را برمی دارم و به عکس هایشان نگاه می کنم. هر کدام که عکس قشنگ تری دارد را برمی دارم و می برم خانه که بابا یا مامان برایم بخوانند.

روی صندلی نشسته ام و به عکس های کتاب نگاه می کنم. دختر دیگری هم نشسته و کتاب می خواند. سلام می کنم. جوابم را می دهد. اسمم را می پرسد.  اسمش را می گوید. کلاس دوم است و می تواند کتاب بخواند. می گوید: "با هم دوست بشیم؟؟" می گویم: "آره، دوستیم." اسمش اعظم است. اولین دوستم خارج از بچه های همسایه. خوشحالم. می توانیم با هم کارتون ببینیم و توی کلاس بازی با هم بازی کنیم.

من می روم که دست هایم را بشورم او هم می آید که آب بخورد. صدای شکستن می آید. می آیم کنارش، لیوان از دستش افتاده و شکسته. خانوم مربی کانون با عصبانیت می آید و می گوید: " حواستون کجاست؟ هر روز یک لیوان می شکنید؟ این طوری نمیشه... کدومتون شکستید؟"

اعظم با انگشت به من اشاره می کند. من شوکه شدم. زبانم بند آمده. همه حرف های دوستی اش در ذهنم رژه می رود. حتی نمی توانم بگویم :"خانوم، من..." مربی عصبانی کانون می گوید: "تو ... یک لیوان می خری میاری..." بغض کرده ام. اعظم خوشحال میرود می نشیند روی صندلی. من بدون اینکه کتابی بگیرم از کتابخانه خارج می شوم.

به بابا گفتم: "دیگه کتابخونه نمیرم..." شاید یک ماهی طول کشید که بابا از زیر زبانم بکشد برای چه نمیروم و...

***

امروز کارت عضویت کتابخانه محله مان را که می گرفتم، خاطره آن روز از ذهنم گذاشت...

پ5: حرکات موزون...

امروز آخرین روز مراسم "هفته فرهنگی آذربایجان غربی و یزد" در کاخ سعدآباد برگزار شد. تعداد بازدیدکنندگان نسبت به دو برنامه قبلی که در فرهنگسرای نیاوران برگزار شده بود، خیلی بیشتر بود. تنوع مواد خوراکی و انواع آش ها و شیرینی ها هم بیشتر.

در مورد خوارکی ها چیز جدیدی که دیدم: نبات هایی بود که با بابونه و گل گاوزبان و...طعم دار شده بود. به نظر می رسد مفرح های خوبی باشند اگر در این نوع هم دست های متقلبی وارد نشوند و یا سر و کله چینی ها پیدا نشود.

سرامیک و ترمه و دارایی های زیبایی هم دیدم. بعد از دیدن غرفه ها، به سراغ بخش موسیقی رفتیم. ارومیه سنگ تمام گذاشته بود و کلی آهنگ های شاد پخش شد و گروهی که با لباس های محلی و کلاه های سفید پشمی حرکات موزون انجام دادند. البته در این میان بچه ها هم هر وقت صحنه را خالی دیدند دلی از عزا درآوردند. هرچند مجری برنامه درخواست کرد که بچه ها را سرجایشان بنشانند. کناردستی ام می گوید:" اینها اینجا رو با عروسی اشتباه گرفتن، این آهنگ ها غیر مجازه" کناری اش می گوید: "تو آذری آهنگ مجاز و غیرمجاز معنی نداره، کلا آهنگ ها تند و شاده، داره می گه خدا دخترها رو آفرید که پسرها مجرد نمونند این غیر مجازه؟؟" و هردو می خندند.

البته یزد هم موسیقی داشت. آرام و سبک. چون روح کویر. نمی دانم شلوغی جمعیت برای شنیدن ودیدن موسیقی ارومیه به خاطر حضور تعداد بیشتر آذری هاست یا علاقه مردم به حرکات موزون...

در این نمایشگاه جای آثار فرهنگی ای چون کتاب ها و نشریاتی که در این دو استان منتشر می شوند خالی بود. از عکس مفاخر و بزرگان و شاعران و نویسندگان دو استان هم خبری نبود. اگر سی دی موسیقی ها هم عرضه

می شد، احتمالا فروشش بد نبود. به هرحال خوب بود.

از یکشنبه هم اردبیلی ها و... (یادم رفت) می آیند سعد آباد در ارگ آزادی و گلستان هم چهار استان دیگر برنامه دارند.

پ4:بچه رو نیار داروخونه...

نشسته ام روی نیمکت و منتظرم. ۵-۶نفری جلوتر از منند. پسربچه با خوشحالی دست در دست پدرش وارد داروخانه می شود.

داروخانه پر است از انواع پوسترها و کاغذهای تبلیغاتی رنگی. پسربچه با کنجکاوی به پوسترها نگاه می کند و بعد با صدای بلند شروع می کند به خواندن: " اف ف زا... زا... یش ... دهن... ده ... می ... ل... جن... جن...سی..."  " تق... تق... ویت... اس... " پدرش دستش را می برد جلوی دهانش و می گوید: "هیس... چه خبرته... اینجا مگه جای این کاراست!!!... نمی خواد بخونی... برو اونجا رو صندلی بشین..."

پسر انگاراصلا حرف پدرش را نمی شنود. " در... درمان...ان... انزا... ل... زود....زود... رس..." حالا همه به پسربچه نگاه می کنند و می خندند. پسر حواسش به آنها نیست. ذوق زده است از این همه پوستر رنگارنگ و حروف درشت و ذوق خواندن. پدرش انگار نمی داند باید بخندد یا عصبانی باشد به یکی از کارکنان داروخانه می گوید: "حالا نمیشه اینا رو اینطوری نزنید تو داروخونه..." مرد هم با پوزخندی می گوید: "نه آقا... شما اگرناراحتی بچه رو نیار داروخونه..."

****

خدا رحمت کناد دکتر حسین چاووشی ـاستادیار دانشگاه قم- را. می گفت: اگر می خواهید دستوررو خوب یاد بگیرید، تو کوچه و خیابون هر جمله ای به در و دیوار دیدید تجزیه و ترکیب و تحلیل کنید.

فکر کنم معلم پسربچه هم بهشون همینو گفته بود...

پ3: اولین تجربه ها...

داد می زند: " اه زرورقشو باید کجا بذارم؟"

- :"دیوونه... اول توتون بریز..."

- : "فرزاد گفت اول زرورق بذار..."

خودم را کمی می کشم طرف آفتاب... کمی سردم است. حالا از بین شاخه های درخت می توان حرکات آدم هایی که صدایشان را می شنیدم ببینم... سنی ندارند شاید نصف سن من یا شاید... نه ۱۵-۱۶ سال بیشتر ندارند شاید حتی آنکه دارد وسایل را آماده می کند ۱۳-۱۴ساله باشد. به بچه های راهنمایی می مانند.

-: "اینو بگیر بچرخون آتیش صاف بشه..."

کار جالبی است گرداندن آتش. دلم می خواهد بروم ازش بگیرم و بچرخانم...

پاهایم کرخت شده اند. انگار از بس این مدت مچاله شدیم روی کتاب و فیش بدنم تنبل شده. فکر نمی کنم بتوانم بروم تا بالا. ۲۱۰۰متر آمده ایم و بیشتر...

صدای بچه ها حواسم را از پاهای کرخت شده ام می پراند.

- :" چرا دودو قورت می دی؟ بده بیرون این جوری..."

نمی دانم چرا بدنم مور مور می شود... از این اولین تجربه شان ترسم می گیرد... ترس است یا ذوق اولین در من... نمی دانم...

-: " از دماغت بده بیرون... چه قدر کودنی پسر... پس تو به چه دردی می خوردی؟"

طفلک انگار دست پاچه شده... بچه ها دستش انداخته اند. نه آنکه آنها بلد باشند، نه... ولی خودشان را نباخته اند... در سرم جنگ است... جنگ تجربه اول بچه هایی که نمی شناسمشان... صورتم داغ شده... این تجربه تا کجا می کشاندشان... تا قلیان دیگر و دیگر و... نمی دانم خوب است، بد است... باید باشد، نباشد... فکرمی کنم اگر مادرشان بفهمد حتما کلی غصه می خورد، شاید هم ذوق زده می گوید : "آخه... پسرم بزرگ شده..." نمی دانم ... واقعا نمی دانم...

می گویم: " دست جناب وزیر درد نکنه چه پنجشنبه مفیدی شد برای بچه ها... پر ازتجربه هایی که در مدرسه خبری ازشان نبود...." شاید مفید باشد برای آینده شان...

پ2: ما فقط یک مولا داریم...

نوشته ام را تحویل استاد داده ام. یکی از استادهایی است که دوستش دارم و از کلاسش لذت می برم. استاد ورق می زند. از ما خواسته کتابش را بخوانیم و خلاصه اش را تحویل بدهیم. خیلی ها از این نوشتن ناخرسندند و من از خواندن کتابهایش لذت می برم. به نظرم خیلی دست به عصا نوشته است و دقیق. صدایم می کند : "خانوم ... شما خلاصه کتاب من را نوشته اید.... من در هیچ جای کتابم ننوشته ام مولانا برای جناب  جلال الدین محمد بلخی....."  گیج شده ام. نمی فهمم استاد چه می گوید. متوجه نگاه گیجم می شود و ادامه می دهد: " ما شیعه هستیم و یک مولا بیشتر نداریم ... آن هم حضرت علی بن ابیطالب است..." تازه می فهمم چه می گوید استاد.

***

دیروز روز مولوی بود و یاد استاد افتادم و دلم برایش تنگ شد مرحوم دکتر سید محمد دامادی را می گویم. به نظرم همین یک درس از این استاد برای من که دانشجوی ادبیاتم کافیست. با همه ارادتی که به حضرت جلال الدین محمد بلخی دارم ولی ما یک مولا بیشتر نداریم... (روح استاد شاد و خدایش بیامرزاد).

پ1: قبض مهر...

سلام

چند روزه میام اینجا می نویسم و بدون اینکه تایید بزنم، بدون اینکه شما بینید، پاکش می کنم و از پشت رایانه بلند می شم.

حال این روزها، نمی دونم حاصل عادت به مدرسه رفتنه یا .... یا یکجور دلتنگی برای میز ونیمکت و بوی دفترهای کاهی و زیرچشمی بچه های جدیدو پاییدن و روپوش های نو و...

این اولین مهری نیست که مدرسه و دانشگاه نمیرم ولی شاید هنوز به اومدن مهر بدون مدرسه و دانشگاه عادت نکردم....

سفر به منزل آنا و آتا حرفهایی داشت برای گفتن که الان نمی نویسم... در مرکز صنایع دستی آنجا با استاد معرقشان صحبت کردم و در مورد معرق به نظر مشترک نرسیدیم. به نظر ایشان کار معرق فقط باید یک تابلوی نفیس باشد برعکس من که فکر می کنم باید به هنرهای ایرانی کاربردی تر نگاه کرد تا از زندگی روزمره مردم حذف نشود. به نظر ایشان این توهین به هنر معرق است اگر از آن برای جای دستمال کاغذی و ساعت و غیره استفاده کنیم. هرچند کار ایشان به واقع زیبا و ماهرانه بود ولی این نظرش برایم قابل هضم نیست هنوز، شاید چون حرفه ای کار نمی کنم. تابلوی منم تمام شد و دادم برای رنگ آمیزی و فکر کنم یک هفته دیگر تحویل بگیرم. هرچند آن طور که دلم می خواست در نیامد و نواقصی دارد.

تابلوی خانه فرهنگ ی را نزدیک خانه مان دیده بودم. امروز رفتم سراغش و هرچه رفتم نرسیدم تا آنکه متوجه شدم قبلا بوده و تعطیل شده.

پوستر یک مسابقه کتابخوانی را هم دیدم که جایزه اش سفر به مالزی بود، برایم جالب بود. تماس گرفتم با کتابخانه گفت مهلتش تمام شده.

با معرفتهای عالم عنوان کتابیست ازشاعر طنزپردازابوالفضل زرویی نصرآباد که به همراه سی دی با خوانش خود شاعر گویا در سال ۱۳۸۸ منتشر شده است. (البته ما دو روز پیش دیدیم) شعرهای طنز خوبی دارد هرچند طنزش گاه بوی غم می دهد و من مجموعه اصل مطلب ش را بیشتر پسندیدم. محمد سالاروند آهنگهای خوبی برای شعر ها ساخته و کلا من از سی دی اش بیشتر از کتاب لذت بردم....