والاحضرت گوشی را به سمت من می گیرد و می گوید: «با شما کار دارن».
بدون مقدمه می گوید: «اه... شما خجالت نمی کشید... خسته نشدید از بس همدیگر رو دیدید... بابا این چه زندگیه؟؟ مردی گفتن... زنی گفتن... تازه زنها هم الان همش سرکارند...
»
حرفش را قطع می کنم و با خنده می گم: «علیک سلام... خوبی؟؟ حرف حسابت چیه؟؟»
می گه: «سلام... ببخشید... خوبم... می گم این همسر محترمت چرا همیشه خونه است... ۵شنبه و جمعه که تعطیله... وسط هفته مرخصیه... هنوز عصر هم نشده خونه است...»
می گم: «خب ساعت کاریش این طوریه ، حالا تو چرا ناراحتی؟؟
»
لحن دلسوزانه ای به خود می گیرد و می گوید: «سمیه، باور کن من به خاطر خودت می گم... بفرستش بره دنبال یک کاردیگه... زندگی تو تهران سخته... بره سر یک کار دیگه درآمدتون بیشتر میشه می تونید خونه بخرید... ماشین بخرید... خارج از کشور برید... هرجور لباس و طلایی که خواستی بخری... مرد که سرش با کار گرم نباشه هی می خواد ازت ایراد بگیره... همش هم که تو خونه باشه کم کم دلشو میزنی و... تازه وقتی هم همه جوره باهاش راه بیایی قدرتو نمیدونه...»
جوابی بهش نمیدم و خداحافظی می کنم. اصلا یادش رفت برای چی زنگ زده... به والاحضرت حرفهاشو می گم. می گه: «منم که بهت می گم تو تهران همه چند شغله اند... من که وقت دارم می تونم برم سر کار دوم» آه می کشم و می گم: «که چی بشه؟» می گه: «راحت تر خرج می کنیم...» می گم: «الان هم خیلی خوبه... راحته...» می گه: «خوبه چون تو کم توقعی... چون تو نخواستی سالی چندبار بری کیش و...چون تو باور داری ارزشت در پوشیدن چند دست لباس و چند سرویس طلا تو یک مجلس نیست... اما مردم این جور زندگی نمی کنند...»
می گم: «روزی من همون اندازه ای که میرسه... من راضی ام... مگه امام معصوم نگفته ۲۴ساعتتون رو ۴قسمت کنید و ۱قسمتشو برید دنبال روزی حلال یعنی ۶ساعت در روز. یعنی همینی که شما رفتید... حالا با این اوصاف ما بهتر می فهمیم یا امام... برای من مرد یک انسانه نه یک ماشین که وظیفش فقط پول درآوردنه... تو هم باید به خودت برسی، تفریح داشته باشی، ساعاتی را مال خونه و عیال باشی و ساعتی را برای خودت و خدا... ما در مقابل خدا مسئولیم نه در برابر حرف خاله خان باجی ها... امام دروغ نمی گه... دلخوشکنکی و برای یک زمان خاص و شهر خاص هم حرف نزده... »
می گم: «این حرف میدونه از کجا تو سر نسل ماست از اون جایی که تو مدرسه هی تو گوشمون خوندن شما الان وظیفتون فقط درس خوندنه چی شد شدیم یک عده آدم تک بعدی. حالا الان هم دارن رواج میدن مرد وظیفش فقط کار کردنه...نظر همه محترمه... ولی من زندگی این جوری را بیشتر دوست دارم. ما باهم خرید میریم، با هم فیلم میبینیم، باهم کتاب می خونیم، باهم مهمانی میریم، باهم از مهمان پذیرایی می کنیم، با هم تو اون خونه قدیمی مشکلاتشو تحمل کردیم... من آرامش این باهم بودنو دوست دارم... دیدی تو ماه عسل اون پیرزنی که تمام داراییشو داده بود مدرسه ساختن. اعتماد اون به روزی مقدر و خدا و معرفتش صدها برابر ما تحصیلکرده هاست که به اسباب دلخوشیم. اگه بدونی چقدر به معرفتش غبطه خوردم...»