پ7: یک هفته در یک نگاه...

هفته ای که گذشت...

۱- والاحضرت از رساله دفاع کرد و با نمره ۱۹.۵فارغ التحصیل شد.

۲- یک سر رفتیم فرهنگسرای نیاوران برای بازدید از نمایشگاه فرهنگی همدان، صنایع دستی طبق معمول حس خوبی به من می ده... هر چی نمایشگاه فرهنگی لرستان پر از شادی و ساز و آوازو شعر و رقص لری بود و کلی لرهای مقیم تهران دور هم جمع شده بودند و آدم نزدیکی دل ها را می تونست اونجا ببینه در هفته فرهنگی همدان ازین خبرا نبود البته یک پوستر نصب بود که موسیقی ساعت ۹شب اجرا میشه که برای ما امکان موندن نبود و از طرفی هم حرفی از اینکه موسیقی محلی است یا نه زده نشد...

در بخش عکس این نمایشگاه عکسی از شاعری به نام رضا پورنامداریان (با تخلص ذوقی) بود که ما حدس زدیم باید نسبتی با استاد پورنامداریان داشته باشن...

۳- یک هفته مامان اینا پیشمون بودن... انگار وقتی ازدواج می کنی تازه می فهمی چه قدر خوبه که با پدر و مادر و خانواده ات باشی وحسرت می خوری به روزهایی که تو خوابگاه گذشت. هرچند که خوابگاه هم پر از تجربه های ناب و تکرار ناشدنی بود با یک عالمه دوست خوب و نازنین...

۴- داریم برنامه ریزی می کنیم چندروزی بریم منزل آنای والاحضرت (اگر موافق تدبیر ما شود تقدیر).

پ6: مقایسه...

بچه که بودیم اعتیاد جرم بود... زندان داشت، عیب بود، مردم چپ چپ نگاهت می کردن. میفهمیدن معتادی میومدن می بردنت...

امروز میگن: اعتیادجرم نیست، بیماریه... دیگه عادیه... مثل سرماخوردگی... مثل سردرد... مثل...

امشب که «ستایش» می دیدم دلم گرفت. مهندس کارگر معتادشو اخراج کرده بود، ستایش رفت و بهش گفت: تو جبهه هم وقتی دوستتون مجروح می شد رهاش می کردید اسیر بشه یا شهید فرقی نداشت...

جناب! ممنون ما فهمیدیم اعتیاد جرم نیست بیماریه... ولی واقعا ارزش کار بندگان خدا با هر مرام و مسلک و اعتقادی که رفتن برای دفاع از خاک و ناموس و حیثیت جونشون رو کف دستشون گرفتن با آدمی که با آگاهی خودشو مریض کرده و کلی باید بیت المال هزینش بشه که خوب بشه یکیه؟؟؟ مقایسه بهتری برای بیدار کردن وجدان مهندس نبود؟؟؟

***

به نسل ما ازبچگی نشون دادن و گفتن اعتیاد جرمه، این همه معتاد در نسل ما پیدا شد. نسل بعدی که اعتیاد رو بیماری می بینند چه سرنوشتی دارند؟؟

چه چیزهایی امروز جرمه و فردا به عنوان بیماری معرفی میشه؟؟؟

پ5: حلال هایی که حرام شد و... (1)

ناظم جلوی در مدرسه می ایستاد و وقتی می رفتی تو مدرسه به پاهات نگاه می کرد اگه جوراب سفید پات بود تو رو می کشید کنار و می گفت: «جوراب سفید جلب توجه می کنه، از فردا نپوش...»

****

الان هم مدرسه ای هام خانوم شدن، بزرگ شدن... حالا صندل می پوشن بدون جوراب با ناخن های لاک زده.

اجازه خانوم ناظم، به نظرتون وقتی حلال خدا رو حرام کردید، نباید منتظر چنین روزی می بودید؟؟؟

پی نوشت: ۱- این سوالی است که زیاد به آن فکر می کنم. سوال است نه جواب قطعی.

۲- با تشکر از همه دوستانی که برای این مطلب نظر می گذارند، با اجازه نظرات را فقط تایید می کنم و برخلاف همیشه چیزی نمی نویسم.

ادامه دارد...

پ4: دوشنبه...

«از بعضی چیزها نمی توان سردرآورد اما به حدس و گمان هم نمی شود به جایی رسید، نه، و شما باید صبور باشید و آن قدر به تجربه ادامه بدهید تا آنچه را که نمی فهمید درک کنید و این قسمت قشنگ ماجراست و باعث می شود جهان جذاب به نظر آید. اگر چیزی برای فهمیدن در جهان نمی بود همه چیز ملالت آور می شد. تلاش برای فهمیدن حتی اگر چیزی هم سردرنیاورید به اندازه سعی برای فهمیدن و به نتیجه رسیدن لذت بخش است و من دیگر بیش از این چیزی نمی دانم.

راز سر بالا رفتن آب تا وقتی که کشف نشده بود یک گنج بود، اما حالا که آن راز کشف شده تمام جذابیت خود را از دست داده و من احساس می کنم چیزی از دست رفته.؟» *

* خاطرات حوا. مارک تواین. امیرآقا محمدحسنی. کتاب خانه. ۱۳۸۱.

پ3: عید مبارک...

چون می خوام برم خانه پدری و چند روزی نیستم، پیشاپیش عید همه مبارک... انشاالله تعطیلات خوبی داشته باشید..

*نظرخواهی پست قبل فعال است.

پ2: امام بهتر می فهمدیا ما؟؟

والاحضرت گوشی را به سمت من می گیرد و می گوید: «با شما کار دارن».

بدون مقدمه می گوید: «اه... شما خجالت نمی کشید... خسته نشدید از بس همدیگر رو دیدید... بابا این چه زندگیه؟؟ مردی گفتن... زنی گفتن... تازه زنها هم الان همش سرکارند...»

حرفش را قطع می کنم و با خنده می گم: «علیک سلام... خوبی؟؟ حرف حسابت چیه؟؟»

می گه: «سلام... ببخشید... خوبم... می گم این همسر محترمت چرا همیشه خونه است... ۵شنبه و جمعه که تعطیله... وسط هفته مرخصیه... هنوز عصر هم نشده خونه است...»

می گم: «خب ساعت کاریش این طوریه ، حالا تو چرا ناراحتی؟؟»

لحن دلسوزانه ای به خود می گیرد و می گوید: «سمیه، باور کن من به خاطر خودت می گم... بفرستش بره دنبال یک کاردیگه... زندگی تو تهران سخته... بره سر یک کار دیگه درآمدتون بیشتر میشه می تونید خونه بخرید... ماشین بخرید... خارج از کشور برید... هرجور لباس و طلایی که خواستی بخری... مرد که سرش با کار گرم نباشه هی می خواد ازت ایراد بگیره... همش هم که تو خونه باشه کم کم دلشو میزنی و... تازه وقتی هم همه جوره باهاش راه بیایی قدرتو نمیدونه...»

جوابی بهش نمیدم و خداحافظی می کنم. اصلا یادش رفت برای چی زنگ زده... به والاحضرت حرفهاشو می گم. می گه: «منم که بهت می گم تو تهران همه چند شغله اند... من که وقت دارم می تونم برم سر کار دوم» آه می کشم و می گم: «که چی بشه؟» می گه: «راحت تر خرج می کنیم...» می گم: «الان هم خیلی خوبه... راحته...» می گه: «خوبه چون تو کم توقعی... چون تو نخواستی سالی چندبار بری کیش و...چون تو باور داری ارزشت در پوشیدن چند دست لباس و چند سرویس طلا تو یک مجلس نیست... اما مردم این جور زندگی نمی کنند...»

می گم: «روزی من همون اندازه ای که میرسه... من راضی ام... مگه امام معصوم نگفته ۲۴ساعتتون رو ۴قسمت کنید و ۱قسمتشو برید دنبال روزی حلال یعنی ۶ساعت در روز. یعنی همینی که شما رفتید... حالا با این اوصاف ما بهتر می فهمیم یا امام... برای من مرد یک انسانه نه یک ماشین که وظیفش فقط پول درآوردنه... تو هم باید به خودت برسی، تفریح داشته باشی، ساعاتی را مال خونه و عیال باشی و ساعتی را برای خودت و خدا... ما در مقابل خدا مسئولیم نه در برابر حرف خاله خان باجی ها... امام دروغ نمی گه... دلخوشکنکی و برای یک زمان خاص و شهر خاص هم حرف نزده... »

می گم: «این حرف میدونه از کجا تو سر نسل ماست از اون جایی که تو مدرسه هی تو گوشمون خوندن شما الان وظیفتون فقط درس خوندنه چی شد شدیم یک عده آدم تک بعدی. حالا الان هم دارن رواج میدن مرد وظیفش  فقط کار کردنه...نظر همه محترمه... ولی من زندگی این جوری را بیشتر دوست دارم. ما باهم خرید میریم، با هم فیلم میبینیم، باهم کتاب می خونیم، باهم مهمانی میریم، باهم از مهمان پذیرایی می کنیم، با هم تو اون خونه قدیمی مشکلاتشو  تحمل کردیم... من آرامش این باهم بودنو دوست دارم... دیدی تو ماه عسل اون پیرزنی که تمام داراییشو داده بود مدرسه ساختن. اعتماد اون به روزی مقدر و خدا و معرفتش صدها برابر ما تحصیلکرده هاست که به اسباب دلخوشیم. اگه بدونی چقدر به معرفتش غبطه خوردم...»

پ1: روزهای رفته...

ین روزها شلوغ تر بود و پرکارتر...

 ۱. بالاخره پیش دفاع رساله برگزار شد و اشکال های جدید و دوباره به هم ریختن صفحه بندی...

۲. خاله اینا از سمنان آمدند و مهمان دو روزه ام شدند و حالا و هوای خانه مان مهمانی شد...

۳. آماده می شوم برای یک جشن و نقش جدید، (انشاالله) حدود یک ماه دیگر در موردش می نویسم...

۴. خانه پدری را بعد از ۵۰ سال زندگی فروخته است و یک خانه جدید خریده و با سه پسرش وهمسرش اسباب کشی کرده اند. می گوید: فامیلا گفتن چرا می خواید اسباب کشی کنید؟ سمساری بیارید همه را بفروشید  اثاث نو بخرید... می گوید: خدا را شکر زن من درگیر این حرفها نیست... پولش هست ولی کار بیخودی است، نه؟؟

۵. ماه رمضان چه قدر تند می رود... حس می کنم به قدم هایش نمی رسم...