پ2: ببخشایید...

سلام

اول: من حالم خوبه... خیلی خوب... ممنون از همه دوستان که جویای حالم بودند.

دوم: می خوام یک بدقولی اجباری بکنم.تولد قرار عصرانه قول دادم که سعی کنم زود به زود بنویسم فعلا احتمال تا ۹آذرماه بایدبرم مرخصی و نمی تونم بنویسم. متاسفانه نمی تونم به وبلاگ شما هم سر بزنم...

سوم: با اجازه شما نظرات این پست رو می بندم، چون حس می کنم این بی احترامی به خوانندگان اینجاست که بیان و نظر بذارن و نظرشون تایید نشده بمونه...

چهارم: ببخشایید. انشاالله تا دو هفته دیگه

پ1: فرمانروایی دل...

صبح با کمی سردرد از خواب بیدار شدم. صورتمو شستم و چشام باز نشد. ساعت ۹بود. دوباره دراز کشیدم و پتوی تا شده رو باز کردم و کشیدم روم. عقلم می گفت: چیزیت نیست، تنبلی نکن، بلند شو برو. دلم می گفت: حالت خوب نیست، چشماتو ببند.

بالاخره ساعت ۱۰ شد و کلاس شروع شد بدون من. ۱۱بالاخره بلند شدم و رفتم پایین که نون سنگک بخرم بعد مدتها و لیمو ترش و کشک. جلو در دلم گفت: برو درمانگاه ببین چرا این طوری شدی؟ عقلم گفت: خودتو لوس کردیا اول هفته ای، حالا بعد سالی میخوای تنها بری خرید، برو دیگه.

صدای خانمه رو شنیدم که گفت: دفترچه رو بده اتاق کناری دکتر برات یک آزمایش بنویسه. میگم: دفترچه نیاوردم. عقلم میگه: چیزیت نیست یک کم سرت درد می کنه دیگه... دلم میگه: چند روزه سرحال نیستی، ضرر که نداره یک آزمایش بده. پرستار میگه: جوابش فردا آماده میشه...

عقلم میگه: خسته شدم دیگه، برگرد خونه، اصلا برو بخواب. دلم میگه: بوی نون سنگک میاد. فقط نون سنگک میخرم و میام خونه.

امروز خیلی خوشحالم... امروزدلم بعد از مدتها بهم امر و نهی کرد... دلم ،نه احساسم و من این دل فرمانروا را دوست دارم....

(دست همه تون درد نکنه به خاطر نظرات پست قبل، می نویسم هنوز هم... استثنا نظرات پست قبل فعلا باز می مونه)

پست 85: کتاب ناتمام

سلام

"وقتی وبلاگ می نویسید، نویسنده کتابی بی پایان هستید که پایان آن را همیشه آخرین نوشته شما تعیین می کند."*

می دانم دارم یک روز زودتر می نویسم. فردا تولد یک سالگی "قرار عصرانه" است و یعنی یک سال است که این کتاب باز شده و من می نویسم و آشنا و غریبه می خواند.

چند نفری نظر می گذارند و دیگران می آیند و می روند و هر دو برای من خوب است که خوانده می شوم. این یک سال پر خاطرات شیرین و ترش و ملسی بود که تا حدودی نوشتم و از بعضی ها رد شدم که بماند شاید برای روزی که دارم از خاطرات گذشته ام می نویسم، بنویسم. 

این یک سال آشناهای قدیمی به "قرار عصرانه" ام آمدند و دوستان جدیدی مهمانم شدند که بعضی ها را فقط در همین خانه می شناسم و این هم خوب است.

یک روز زودتر نوشتم، فردا مهمان دارم و فرصتی نیست برای اینجا نشستن. حرف هایی شاید باشد برای این پست، ولی ترجیح می دهم بقیه اش را از قلم شما بشنوم...

دوست دارم حسابی و تیزبینانه نقد شود این  "قرار عصرانه"ی یک ساله ام... از همه خوانندگانی هم که می آیند و می روند و نظر می گذارند یانه هم ممنون و لطفتان مستدام.

* :آزرم، محمد. " کتابی که ظاهر کتاب ندارد" . سینما و ادبیات، ش۱۲، بهار ۱۳۸۶. ص۹۰- ۹۱.

پ2: اعتراف

از اون روز که زن دایی بهم گفت این حلقه یک حلقه دم دستی باشه و بریم باهم یک حلقه جواهر بردارم فقط می دونستم که جواهر چیز گرونیه و راستشو بخواین دقیق نمی دونستم جواهر چیه!!!

برخلاف روحیه ام که همیشه میرم سراغ فرهنگ لغت این بار نرفتم و این ندونستن تو گوشه ذهنم موند. شاید چون فکر میکردم همه می دونن جز من و سوال مسخره ایه...

دیشب که به طور اتفاقی پارک ملت رو دیدم باحضور افرادی برگزار شد که با طلا سر و کار داشتن، به زبون ساده جواهر (طلایی که با سنگ های اصل مثل فیرزه، الماس، عقیق، زمرد و... تزیین شده) رو توضیح دادن و من فهمیدم.

***

دیروز بعد کتابخونه ملی رفتیم تجریش و بازار قائم. از وقتی والاحضرت دفاع کرده تو ذهنم بود یک انگشتری برای آنا بخریم به پاس زحمتی که برای والاحضرت کشیده. دیروز انگشتری رو دیدم و تقریبا انتخاب کردم و نظرم رو به والاحضرت گفتم. ولی گفت: شاید حالا حالاها نتونیم بخریم. در ضمن شاید بقیه فکرایی بکنند که پیامدهای خوبی نداشته باشه از جمله اینکه من عروس چایی شرینی هستم و امکان داره دیگران هم همیشه توقع کادوهای اینچنینی داشته باشن و  این با واقعیت زندگی ما فرق داره و مسایل دیگه که من فهمیدم شاید هنوز هم دید من نسبت به اطرافم خیلی مدینه فاضله گونه است. هرچند هنوز هم نمی دونم واقعا به خاطر برداشت دیگران من باید از این فکر که به نظرم درسته صرفه نظر کنم. معتقدم هدیه به پدر و مادر برکت میاره اما دیگرن شاید این مساله را تفکیک نکنند. باز فکر می کنم این فقط یک بار اتفاق می افته ولی اگه توقعی ایجاد کنه برای همیشه...

دارم فکر می کنم یک فکر کوچیک چه قدر پیامد می تونه داشته باشه. دارم فکر می کنم چه قدر ارتباط با دیگران سخته وقتی می خواهی به جای همه فکر کنی و مواظب احساس اونها هم باشی. نمی دونم اصلا باید به دیگران فکر کنم یا باید کاری که فکر می کنم درسته رو انجام بدم، آنا که حتما خیلی خوشحال می شه...

پ1: تغییر

رفتم حسن آباد و از بین کامواهای رنگارنگ یکی را به انتخاب خودم و یکی هم به انتخاب والاحضرت خریدم و آوردم و سر انداختم تا یک نیم تنه برای خودم و یک بلوز برای او ببافتم. (یعنی شما الان دارید می خندید؟؟) خوب است بخندید. چند نفر دیگر هم که شنیدند خندیدند و گفتند:" بشین دکترا بخون دختر. این همه لباس بافت ترکیه و چین با قیمت های پایین، چشماتو بذار برای درس خوندن، حیفه."

بهشان نگفتم که من عادت دارم موقع دیدن تلویزیون یک کاری دستم باشد و این شب ها که دوست دارم از یاد رفته را ببینم فرصت خوبی است برای این کار.

 یادمه راهنمایی که بودم یک مدتی موقع دیدن تلویزیون خط می نوشتم، یک مدتی هم تمرین می کردم ببینم می توانم با دست چپ هم مثل راست بنویسم، یک مدتی هم قلاب بافی می کردم و گاهی  دفترهای مدرسه ام را خط کشی می کردم و... آدمی موجود عجیبی است سنش که بالا و بالاتر می رود عادت های کودکی اش دست از سرش برنمی دارند.. امروز زیر یک باران تند، قدم زدم و لذت بردم مثل روزهای مدرسه، مثل روزهای دانشگاه. این عادت ها قشنگند و دوستشان دارم و باهاشان سبک می شوم. 

خدایا برای همه عادت های خوب که رنجی بر دلی نیستند و باری بر خاطری ممنون. برای باران این روزها هم ممنون. (کاش خدا هم برای وبلاگ ها نظر می گذاشت...تاثیر بارانست ببخشایید).