پ9: عيد

کارت پستال عید سعید فطر

پ8: ضامن

- :"شوهرم رفته شده ضامن فاميلش واسه وام ازدواج.... دو ميليون تومن، حالا طرف قسطاشو نداده حقوق شوهرم مسدود شده..." اينا رو زني تو مترو به بغل دستيش مي گه.

- :" خب نمي ذاشتي ضامن شه... اين دوره و زمونه ثواب هم نمي شه كرد..."

ـ : " هي خانوم... هر چي به اين مردا بگي مگه گوش مي دن مرغشون يه پا داره..."

ـ : " آره ديگه حتما شوهرت بنده خدا رفته ثواب كنه كباب شده..."

ـ : " چه ثوابي خانوم جان، خجالت كشيد بگه نميام ضامنت شم... حالا هرچي به طرف زنگ مي زنه اصلا گوشي رو برنمي داره... به مادر شوهرم گفتم زنگ بزن به مادر طرف بگو بره قسطاشو بده ما هم حقوق بگيريم ديگه... مادر شوهرم مي گه من نمي تونم زنگ بزنم..."

-:" نترس خانوم خدا همچين از حلقومش بكشه بيرون..."

ـ : "آره ديگه آدميزاد حماقت مي كنه بعد منتظره خدا بياد بزنه تو سر طرف و پولشو از حلقوم طرف بكشه بيرون. ان قدر نفهمه كه حداقل گوشي رو بر نمي داره يه عذرخواهي خشك و خالي بكنه..."

زن آه مي كشه، سري تكون مي ده و زل مي زنه به رو به رو.

پ7: چشمم را می بندم، می دوم...

گشتم. گشتم. پیدا کردم. متفاوت. بهتر. بدتر. راحت تر. سخت تر....

نفس می کشم. آرام. تند. یکنواخت. بریده بریده...

فکر می کنم. در بیداری. در خواب. در خواب و بیداری...

کلنجار می روم. با دلم، با عقلم، با علمم، با دینم، با خدا...

روبه رو می شوم با درونیاتم، با عادت ها، با خودم...

چشمم را می بندم، این راهست، باید بروم...

می بینم تضادها را، کشمکش ها را،دعوا ها را، زمین خوردن ها و ایستادن ها را...

می بینم بازی ها را، بازی عقل و دل را، بازی من و من، علم و عشق، خواستن و پس زدن...

چشمم را به آخر خط می دوزم. نمی بینم. درونم غوغایی است از نخواستن و پس زدن، ازترس متهم شدن، دلهره شنیدن سرزنش دل و عقل که چرا نرفتی؟؟ دلهره شنیدن غوغای عشق... علم و دانستن...

چشمم را می بندم. عزم کرده ام که بروم. بروم این راه را با تمام سختی هایش، زجرهایش، اضطراب هایش، درهای بسته و قفل شده اش، با همه خستگی این سال ها... باید بروم... رسیدن مهم نیست. باید بروم.

خدایا! هر جا اشتباه بود خودت بزن به پایم که بیفتم. بزن که نروم. بزن که بایستم.

تمام عقل و عشق و دل و علمم را گذاشته ام توی چمدانم که تا نرسیدم نگاهشان هم نکنم. می خواهم دست خالی بروم. دست خالی، خالیه، خالی...

" افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد"*

چشمم را می بندم، می دوم... 

* واگذار کردم امرم را به خدا، همانا خدا بیناست به حال بندگانش. 

** نظرات این پست فقط تایید می شوند. بدون اظهارنظری.

پ6: آقا

تو سفر توریمون، یک جناب سرهنگ بود که کم حرف می زد ولی حرف های خوبی می زد برخلاف خانمش که مدام انتقاد می کرد هرچند نصفه روز که از سفر گذشت اونم خوب شد و گروه با هم صمیمی شد.

جناب سرهنگ می گفت: نوه مو فرستادن مدرسه غیرانتفاعی فلان (که انگار تو تهران هم خیلی معروفه) ۶میلیون پول ثبت نام گرفتن. جلوی در مدرسه بچه ها کارت ورود می زنند و ورود و خروج شون ثبت می شه بعد هم با یک پیامک به خانواده اطلاع می دن که بچه تون وارد مدرسه شد یا ازش خارج شد.

تازه تو مدرسه هم به بچه می گن "آقای فلانی" ... بچه کلاس اولا. اون وقت این بچه فردا میاد تو جامعه می بینه کسی بهش آقا نمی گه کلی بهش بر می خوره. حالا  آقا که نگن هیچی شاید حرفای ناجور هم بگن.

کلا به نظرش غلط بود رفتن به این جور مدارس.

پ5: وقتی دکتر یک دستی می زنه...

  • زنگ ساعتو می بندم و می شینم . یک لحظه حس می کنم همه چی می چرخه. دراز می کشم. فکر می کنم سریع بلند شدم به خاطر اینه. دوباره بلند می شم. خیلی بده. تعادل ندارم. عرق سرد آزارم می ده. دستام می لرزه. قلبم تند تند می زنه. والاحضرت بیدار می شه. با کمکش از اتاق خارج می شم. وسط هال دیگه نمی تونم برم. دراز می کشم. می گم یک قرص ب۶برام بیاره. یک مقدار نمک. مطمئنم که فشارم نیوفتاده. ولی ضرر نداره.

می گه: تو که شب خوب بودی چت شده؟؟

می گم: هیچی... سرگیجه است دیگه.

می دونم سرگیجه گاه و بی گاه نیست. حس می کنم روح و جسمم هماهنگ نیست. حالا دیگه شدت ضربان قلبمو احساس می کنم. از دهنم می پره که:

فکر کنم اگه قدرت تکلمم هم مختل بشه تمام علایم سکته رو دارم. فرشته

نگاه مضطربش بهم می فهمونه حرف احمقانه ای زدم. زنگ می زنه اورژانس. ۵دقیقه بعد دو نفر میان. فشارمو می گیرن و توضیح می دم علایمو. گزارش می کنند و می گن: اینا فقط علائمه و چون هیچ بیماری خاصی نداری ما حق طبابت نداریم و باید بری بیمارستان و ما می تونیم تو رو ببریم بیمارستان فلان.

والاحضرت می گه: نه،اونجا خیلی شلوغه. دست شما درد نکنه خودمون می ریم.

می ریم یک بیمارستان خصوصی. پرستار علائمو می نویسه و زنگ می زنه دکتر بیاد. دکتر مسن پرونده رو می خونه و میاد نبضمو می گیره و بدون هیچ سوالی با خنده پیروزمندانه ای میگه: چرا داروهای اعصابتو قطع کردی؟ نفس نداشتم وگرنه داد می زدم. آروم می گم: من که داروی اعصاب نمی خورم دکتر. نمی دونم چرا عصبانی می شه و بدون هیچ حرف دیگه ای یک چیزایی به پروندم اضافه می کنه و می ره.

* یک سری آزمایش گرفتن که همه سالم بود. نیشخند

* اونا که نفهمیدن من یکدفه چم شده بود گفتن ۶۰هزار تومن می گیرن تا زنگ بزنن یک دکتر مغز و اعصاب از خونه بیاد تشخیص بده من چمه.

* تعهد ازم گرفتن که با رضایت خودم و بدون صلاحدید بیمارستان اونجا رو ترک کردم.

*فکر کنم چشام برای خودم خیلی شوره، خودمو چشم زدم که حالم خوبه، هشتپلکو شدم.

*الان خوبم. خیلی خوب. عالی.

پ4: پرشین بلاگ

می شه کمکم کنید؟؟

من تو هیچکدوم از وبلاگ هایی که در قالب پرشین بلاگ ساخته میشن نمیتونم نظر بذارم. بعد از کلیک ارسال نظر صفحه کم رنگ می شه و قفل می شه.

لطفا ساده بگید. ممنون.

پ3: محله دوست داشتنی

چند روزه که پشت شیشه چندتا مغازه این نوشته رو می خونم:

" اهالی محترم محله...

خانواده آبرومندی گرفتار مشکل مالی شده اند، خواهشمند است برای برطرف شدن مشکل آنان به آقای ......... مراجعه نمایید."

این محله رو دوست دارم به خاطر همین چیزهای خوبی که درش هست. به خاطر روح انسانیت و ایمانی که هنوز در این محله موج می زنه. هرچند خونه های قدیمی زیادی خراب شده و به جاش آپارتمان های چند واحدی ساخته می شه با آدم های جدید ولی هنوزم خوبه.

پ2: آمار تنهایی

بالاخره دیروز نتایج سرشماری نفوس و مسکن سال ۹۰ اعلام شد.

به آمار که نگاه می کردی، خیلی چیزا بهتر شده بود، سطح تحصیلات، سطح تسهیلات خانواده ها، رشد خانه دارشدن خانوارها و...

بین همه آماری که داده شد، به نظرم تعداد افراد خانوارها تامل برانگیز بود. تعداد افراد خانوار در شهر و روستا حتی ۴نفر هم نبود.

خوب که دقت می کنم دور و برم هنوز پدر و مادرای دهه ۲۰تا ۶۰هستن که ۲تا گاهی ۴بچه مجرد دارن و در حقیقت یک خانواده ۵-۶نفره حساب می شن. با احتساب این خانواده ها که تو تنهایی نسل دهه۶۰ سرشکن شدن اوضاع خیلی درام می شه.

انگار باید خیلی زندگی های تک نفره مثل زندگی عزیز یا زندگی های دونفره بدون بچه باشه که داشتن ۳-۵بچه خانواده هایی که می شناسم تقسیم بشه و ازش عدد ۳و خورده ای دربیاد.

می دونم خیلی ها فکر می کنند با این اوضاع اقتصادی و بیکاری و ... هرچی تعداد کمتر باشه بهتره، اما فکر می کنم این تنهایی ها هم یک جور دیگه ای صداش درمیاد شاید۱۰-۱۵سال دیگه...

پ1: زندگی...

- خدا رو شکر، برخلاف انتظارم این دو سه روز رو راحت روزه گرفتم .امیدوارم بتونم تا آخر ماه بگیرم. دیشب یک مهمون ناخونده داشتیم برای افطار و سحر. هیچ وقت از مهمون ناخونده به خاطر اضطراب زیادی که بهم وارد می کرد خوشم نمیومد. ولی دیشب خوشحال شدم. وقتی تو یه شهر غریب باشی وکل افطاری ها رو بدون مهمون و مهمونی سر کنی متوجه می شی چی می گم...

امشب افطاری تنهام. والا حضرت کلاس ضمن خدمت داره و امشب افطاری هم شاملش می شه. گفتم بمونه برای افطاری اونجا

- صابخونه هم گفت از بنگاه بپرسیم هرچه قدر گفت. بنگاهیه هم گفت برید با هم به توافق برسید اگه بیاید اینجا ۱۵میلیون دیگه باید بذارید رو رهن...

- از بس تو اینترنت فضولی کردم که اندازه یک دانشجوی سال اول پزشکی اطلاعات کسب کردم. دیروز که رفتم دکتر و برام یه چیزایی نوشت. گفتم به فلان دلایل نمی خوام. دکترم گفت: مگه بهت نگفتم اطلاعات پزشکی رو از اینترنت نگیر فقط ترس و اضطرابتو بیشتر می کنه. برای با چندم بهش نگفتم که اگه ندونم ترسم بیشتر می شه. برام تاریخ نزد تا تصمیم بگیرم. توکل بر خدا...