اینجا چه خبره!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی می تونه به من بگه اینجا چه خبره.........

چرا قالب وبلاگ من خود به خود عوض شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا آمار بازدیدکنندگان حذف شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پ6 :انگار نمي شه...

برگه لاي دفتر رو برمي دارم و نگاه مي كنم... بالاش نوشتم: آذر ۹۰... سطر بعد ...... اگر ۱۸۰تا ۲۰۰تومن داشته باشيم مي تونيم تو منطقه ۲-۳ يك خونه حدود ۹۰متري، حدود ۱۰-۱۲سال ساخت بخريم.

سطرهاي بعدي هم درآمد ثابت، درآمد متغير، كارهاي جانبي (طرح و مقاله و ويرايش و...)، پس انداز، وام مسكن، وام موسسات، وام ضروري، فروش طلا، فروش خونه كوچيكمون، و... رو نوشتم و در آخرش نوشتم با همه اينا تا ۱۸۰تومن، ۲۰تومن كمه......

الان آخرين هفته آذر۹۱ تقريبا طبق اون چيزي كه نوشته بودم و در بعضي موارد بيش از پيش بيني جور شد ولي زنگ مي زنم بنگاه براي همين منطقه خودمون ميگه خونه نوساز متري ۳۵۵۰۰۰۰تومان، حدود ۱۰-۱۲ سال هم ۳ميليون تومن... مناطق مختلف زنگ مي زنم از ميدون حر، انقلاب گرفته تا ستارخان و آزادي و... فايده اي نداره هرچي بيشتر مي پرسم اوضاع بدتر ميشه.......

تقريبا همه جا بيش از ۱۰۰درصد افزايش قيمت داشته... حتي يك خونه ۵۰متري اي هم كه بشه توش زندگي كرد نمي شه نخريد..... البته تو جيحون ميشه. اونجا هم ان قدر تراكم جمعيت زياده و ان قدر سروصداست، با اون كوچه هاي باريك كه سر هركوچه هم يك تير برق هست كه فكر نمي كنم يك روز هم بتونم تو اون منطقه دوام بيارم...

حس مي كنم انگار مصلحت نيست الان خونه بخريم، نمي خوام چيزي بخريم كه دو روز بعد مجبور بشيم نصف قيمت بفروشيمش، تازه خونه اي كه دوسومش وام هاي سنگينيه كه حداقل ۵سال بعد رو بايد تو منگنه باشيم....

نمي دونم اوضاع اقتصادي مملكت چطور مي شه و چطوري بايد برنامه ريزي كرد... ولي دلم مي گه الان موقع مناسبي براي خريد خونه به هر قيمت و شرايطي نيست......

بهر حال توكل بر خدا.....

پ 5: جایی که مال من نیست!!!

هرکس که یادم رفته بهش رمز بدم و آشناست، اگه خواست مطلب رو بخونه بگه. ممنون.

از رهگذران خاموش وبلاگم عذرخواهی می کنم که این مطلب قدری خصوصی تره و .......

ادامه نوشته

پ4: روزهای خسته...

صبح ساعت 8:30 از خونه راه می افتم تا به نمایشگاه برسم... می مونم هر روز تا ساعت 8، 8:30شب... واقعا خسته میشم...

کارها زیاده و نیرو کم.... از چهارشنبه اینجام و هنوز فرصت نکردم خودم یک دور کامل تو نمایشگاه بگردم. بالاخره بعد از کلی دوندگی، تونستن هماهنگ کنند که در طول برگزاری نمایشگاه قرآن، بازدید از برج میلاد برای بازدیدکنندگان از نمایشگاه با 50درصد تخفیف باشه... نمایشگاه تا شنبه ادامه داره و من دلم برای روزهای خونه نشینیم تنگ شده...

حس می کنم دیگه زن نیستم، یک ماشین شدم... که صبح تا شب داره کار می کنه، دلم می خواد برگردم خونه تا وقت بیشتری برای خودم، والاحضرت و زندگی و کارهای مشترکمون داشته باشم.

ساعت کاریم زیاده و با روحیه ام این همه کار کردن جور نیست.... دوست ندارم این همه کار کردن رو....

خوبی این نمایشگاه آشنایی با کسی بود که فوق العاده رفتارش به آدم دلگرمی می ده،... کسی که بی وظیفه و چشم داشتی کار می کنه...خدا خیرش بده...

پ3: چه آدمایی شدیم ما...

رفتم دفترچه بیمه مو عوض کنم. منتظر می شینم تا صدام کنند. صدام می کنند. خانوم قبلی هنوز داره با کارمند کلنجار میره.

-: خانوم من رام دوره نمی تونم هفته دیگه بیام... می شینم کارمو انجام بدین تا هروقت که شد. 

زن قاطعانه میگه: نمی شه خانوم، باید فلانی ببینه، فلانی امضا کنه، فلان جور بشه.

زن اصرار نمی کنه و میره و 10 دقیقه بعد برمی گرده و میگه: فتوکپی شناسنامم یادم رفت بهتون بدم.

خانوم کارمند ازش می گیره. زن دورتر می ایستاده. کارمند مثل ترقه از جاش می پره.

-: خانوم این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چک پول 50تومنی رو نشون زن میده...

زن هاج و واج نگاش می کنه...

-: می خواستی به من رشوه بدی؟؟؟؟ یعنی چی خانوم؟؟؟؟؟؟؟ خب من کارتو انجام میدم.... ولی باید هفته دیگه بیای.... من که مریض نیستم تو کارت موش بدوونم....

زن 50تومنی رو می گیره و میره .

پ2: چي بنويسم؟؟؟؟؟؟؟

حس مي كنم دلم مي خواد بنويسم.......... ولي نمي دونم چي بنويسم؟؟

شايدم مي دونم چي بنويسم.... ولي نمي دونم چه طور بنويسم..............

گاهي نمي شود كه بگويي و بنويسي، شايد حتي نمي تواني با خودت تكرار كني........ بايد آرام آرام بگذرد تا بتواني بعضي حرفها را، بعضي كارها را، بعضي نگاه ها را، بعضي اتفاق ها را هضم كني........

 

پ1: پيري........

محرم امسال رو هم رفتيم سمنان. عزيز دوماهيه كه كمردرد داره و بخاطر بالا بودن سنش نمي شه عمل كنه. بخاطر همين دكتر كمربند داده كه كل بالاتنش بدون حركت بمونه.

عزيز روي تخت خوابيده و بي حوصلگي از فرسخ ها تو چهره ش ديده مي شه....... چند روزي كه سمنان بودم و خونه عزيز، مدام پيش خودم فكر مي كردم سخته آدم پير بشه.... خيلي سخت.... تازه عزيز حداقل روزي ۲تا از بچه هاش پيششن.... ولي بازهم انگار تنهاست..........

چند روز پيش صحبت بود از پيرمردي بود كه تنهاست و باوجود داشتن زمين زياد و باغ هيچكدوم از فاميل حاضر نيستن يك غذايي براش درست كنند يا لباساشو بشورن... همه ميگن اگه كل اموالشو به ما بده ما نگهش مي داريم... پيرمرد هم فكر مي كنه فروختن زمين گناه و بايد زمين ها به وراث برسه... البته ورثه اي هم جز خواهرش نداره و خواهرش هم حاضر نيست ازش مواظبت كنه.... دلم براي اين مرد هم مي سوزه.........

چقدر محبت بين آدمها كمرنگ شده...........