پ2: مرده شور ببردشون...

از مغازه سيد مهدی که می آیم بیرون می شنوم: "خاله، برام آش می خری؟؟"

دختر ۱۰-۱۲ساله ای با بلوز آستین کوتاه قرمز و یک لچکی سورمه ای رنگ رو رفته روی شانه اش به دهانم چشم دوخته. به والاحضرت که هنوز در مغازه است می گویم: "یه آش بخر، برای این دختر" دختر دوباره درخواستش را تکرار می کند. کنارش می ایستم و میگویم: الان می خره" .

با دست اشاره می کند به پیاز داغ و می گوید: "ازین نمی خوام. کشک بریزه" به والاحضرت می گویم. دختر خیره به روبه رو می گوید: "مرده شور شون ببره..." میگم: "کیا را؟؟" بی آنکه نگاهم کند میگه: "شهرداریها رو، همه فالهامو بردن..."

پ1: اینها که مهم نیست...

گاهی وقت ها چنان ... چنان چی؟؟ نمی دانم . گاهی وقت ها انگار دست و دلت به نوشتن نمی رود. انگار هیچ حرفی نیست. شاید... شاید هم حرف زیاد است و هیچ کدامش مهم نیست. بگویی، بنویسی، ننویسی ... این حرفهاست که می آید و نمی آید و دل و دستی که همراهی نمی کنند و تو را پای این صفحه نمی کشانند. انگار مدام در ذهنت چرخ می خورد، اینها که مهم نیست. این اتفاق، آن موضوع، آن حرف و حدیث، آن خوشحالی، آن غم، آن رفتن و این آمدن... این روزها دل و دستم روی خوش به نوشتن نشان نمی دهند، همین. حالم خیلی خوب است. ببخشایید که باعث نگرانی شدم. از نسل چهلم عزیز و نیره جان هم ممنون که نگرانم شدند و دیگران... دلیلش همین است که نوشتم. دل که همراهم نباشد هیچم. این روزها چیز دیگری می خواهد و کاش موافق شوند تدبیر و تقدیرم...