پ7: من و مهمانی و تاج...
امروز بعد از رفتن مهمان ناخوانده ام، آمدم سراغ وبلاگ. با کمال تعجب دیدم پستی که شاید حدود یک ماه پیش نوشته بودم و قرار بود اصلاح بشود و کامل، شنبه شب آمده روی وبلاگ (تاریخ ثبت و نمایشش را فراموش کرده بودم).
ازمیدان تجریش رد می شدم که مردی آمد و انگشتری را نشانم داد و گفت: "میگه تاج حرومه... حرومه؟" مرد فروشنده انگشتری بود.(روی انگشتری هم عکس تاجی تراشیده شده بود). آن روز حرفش را نفهمیدم بعد فکر کردم شاید این هم روش جدیدی در فروش باشد.
بهر حال از پست پیش عذرخواهی می کنم. ![]()
***
نمی دانم من آدم سخت گیری هستم یا... من نمی توانم با کسی که سالی یکی دو بار بیشتر نمی بینم، راحت باشم. مخصوصا اگربار اولست که به خانه ام می آید. مهمان، مهمان است و احترامش واجب. نمی دانم شاید من نمی توانم ... فکر نمی کردم در این روزها با حال درهمم مهمان از شهرستان بیاید. آنها هم گفتند:" ما که مهمان نیستیم، تو استراحت کن. ما خودمون همه کارها رو می کنیم."
درمجموع این چند روز در خانه خودم، بهم سخت گذشت. خیلی سخته تو بخوابی و مهمانت ظرف بشوید یا غذا درست کند.من که اصلا دوست ندارم باید یک فکری به حال این دوست نداشتن بکنم. والاحضرت میگه:"زیادی سخت می گیری مهم نیست." من میگم:" حدیث داریم که برای مهمون خودتنو به زحمت بیندازید... حالا من خوابیدم و مهمانم همه کارها رو کرده..." میگه:" اون مهمونیه که دعوتش کنیم.." میگم:"میدونم... ولی آدم معذب میشه..." خدا را شکر امروز تونستم به لطایف الحیل راضیش کنم بدون اینکه خونه رو جارو بکشه، بره. ![]()